تبليغاتX
تراژدی حیات
چشمه ای جوشید و جریانی به راه انداخت

 

اس ام اس زد كه با من تماس بگير.

تو سالن سينما بودم.

اومدم بيرون.

دوباره اس ام اس زد كار ضروري دارم.زود باش!

بهش زنگ زدم.

گفتم چي شده مهدي؟

گفت يه خبر (آمار) بهت ميدم شكه نشي!

گفتم در مورد كي؟!

گفت در مورد دختر دايي فلاني

گفتم همون كه ....

گفت آره.

گفتم بگو ديگه.

شروع كرد به گفتم،همينطور كه تعريف ميكرد موهاي بدنم سيخ ميشد.

باورش سخت بود.

وقتي صداي ضبط شده رو گذاشت حالم از هر چي دختر بود بهم خورد.

 

 ديگه به هيچ دختري اعتماد ندارم.

فقط به ريحان اعتماد دارم.

از وقتي اومده تو اتاقم نشون داده كه امانت داره.

 

پ.ن(فوري) :شما دخترا ديگه شورشو در اوردين.

                                             واقعا كه!!!

                             اون وقت اسم ماها بد در رفته!

 

نوشته شده توسط صامت در ساعت 0:15 قبل از ظهر | لینک  | 

فكر نمي كردم به اين زودي با هم كنار بيايم.

اينقدر سريع!!

خيلي راحت با هم به توافق رسيديم.

هنوز چند ساعت از آشناييمون نگذشته بود كه به هم انس گرفتيم!

بهم آرامش ميده وقتي نگاش مي كنم.

واقعا ميتونم حرف دلشو بفهمم.

دوست داره نوازشش كنم.

واقعا كمبودشو تو زندگيم حس مي كردم.

از امشب با هم مي خوابيم.!!!...

زير يه سقف...!

كنار هم!

اون با لباس سبز يشمي.

من با لباس آبي.

اگه بگم اسمشو نمي دونم باورتون نميشه!

مامان برا خودش خريده بود.

ولي من برداشتمش.

چند سالي هست كه مي خوام برا اتاقم گلدون بخرم ولي يادم ميره.

امشب من بالاخره صاحب يه گلدون سبز ِ سبز شدم.

پ.ن:يكي از قسمتهاي كتابخونه رو به خودش اختصاص داد.

پ.ن:هر وقت تونستم عكسشو ميزارم تا شما هم باهاش آشنا بشين.

پ.ن:اگه اول نوشته فكر بد كردين واقعا" كه ....!

نوشته شده توسط صامت در ساعت 11:24 بعد از ظهر | لینک  | 

اسير بودم!

در غم سياه رنگي...

و چه عسير بود بر من اين اسارت،

تا به گردن در عثير فرو رفته بودم و راه فراري نداشتم!!

آن يار اثير گونه مرا مدهوش كرده بود؛

عصير حياتم را تا به انتها مكيده بود...

و آن  جا بود كه زيبايي برايم به تراژدي تبديل شد...!

 

 

پ.ن: يه اتفاق جالب برام تو نمايشگاه كتاب افتاد براتون ميگم شما هم بخندين.

رفتم دفتر روابط عمومي بين الملل برا نشون دادن معرفي نامه،وارد كه شدم چندتا پسر لبناني بهم چپ چپ نگاه مي كردن.يه مدت كه گذشت ديدم هنوز ول كن نيستن!

رفتم جلو به عربي شروع كردم باهاشون به صحبت.

ديدم يكيشون خيلي با تعجب نگاه مي كنه!

مي تونستم خجالت رو تو نگاهشون ببينم!مي خواستن يه سوال بكنن ولي روشون نميشد.

يكيشون بعد از عذرخواهي يه كاغذ از جيبش بيرون اورد و گفت جناب سامي يوسف ميشه يه امضا به من بدين!!

آقا منو ميگي! آنچنان زدم زير خنده كه همه متوجه ما شدن!!بهش حالي كردم كه اشتباه گرفته.كلي خنديد،بعد يكي از بچه هاي روابط بين الملل اومد و جريان رو پرسيد.

گفت اين جريان رو حتما" تو طنزهاي نمايشگاه چاپ مي كنيم.

اين دختر عمه ي بيچاره م ميگفت اين كت شلوار  و كه مي پوشي با پيرهن زرشكي شبيه اين يارو ميشي من باورم نميشد.

حالا باورم شد.

 

 

عثیر : گل و لای. لجن زار

عصیر : عصاره

اثیر : افسانه ای

عسیر : دردناک

 

 

نوشته شده توسط صامت در ساعت 8:56 بعد از ظهر | لینک  | 

كتابخونه

بالاخره آماده شد.

همش زير سر شيداب بود كه منو وسوسه كرد!

آخه كسي نيست بگه پسر عاقل تو كتابخونه به اين بزرگي مي خواي چي كار!!!

چه جوري مي خواي اينو پر كني!!

كتاب زياد دارما ولي بازم برا پر كردن اين كم ميارم.

اگه كتابخونه ي پذيرايي با اون دوتا كتابخونه ي ديگه رو جمع كنم فكر كنم نصف اين پر بشه.

از همين جا تمامي كتب دست دوم،دست سوم،جزوات درسي، روزنامه باطله و چرك نويسهاي شما را خريدارم.

 

 

 

پ.ن:تا فردا ظهر ميرم گشت و گذار،مي خوام يه دل سير توت بخورم.

پ.ن:عكس فوق خيالي است و اندكي زياد با مال من فرق مي كنه.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 3:49 بعد از ظهر | لینک  | 

مي دونم كه قرار بود تا تير ننويسم.

خودمو خيلي كنترل كردم ولي ديگه نشد.از يه طرف هم ليلاي عزيز امر فرمودند كه بنويس!ما هم اطاعت كرديم.

الانم سعي كردم كه يه چيز متفاوت بنويسم.

همه جا بحث داغ محافل ادبي نمايشگاه كتاب هست،منم گفتم از غافله عقب نمونم.

في الحال توصيفي از اوضاع عمومي مصلي مي نويسيم تا ببنيم كه چه پيش آيد!

 

 

 

از كباب تركي تا فلسفه مابعدالطبيعه

از ايستگاه بلوتوث تا نقد ادبي انقلاب

از آموزش امداد و نجات تا راديو فرهنگ

از خرما فروشي تا چاپ هشتاد و نهم گنج هاي معنوي

از آيس پك تا آسمان شب

از محمد رضا سرشار تا مهدي شجاعي

از كمبريج تا نشر كودك

از كوكاكولا تا پارسي كولا

از يونيسف تا گشت ارشاد

از كاميون شن تا گاري كتاب

از آفتاب سوزان تا باران وحشي

از گابريل عزيز تا معتضد جليل

از من تا ريحان

از من تا منطق

از من تا جمع

 

فاصله ها چه زيبا محو گشته بودند.

همه گرداگرد مصلي.

حجابي براي اذيت وجود نداشت.

 

پ.ن:جزء سفرهاي پر خاطره ي  عمرم بود،تا جايي كه تونستم لذت بردم.

پ.ن:كتابي نديدم كه برام سودمند و ضروري باشه.

دست خالي با چند تكه خرت وپرت برگشتم.

پ.ن: مي خوام تمرين كنم برا طنز نويسي، حالاتم بيش از حد تراژيك شده.

تحول برام لازمه.(اگه بشه)

نوشته شده توسط صامت در ساعت 8:15 بعد از ظهر | لینک  | 

حسابي خسته شدم،حسابي.

ديگه حالم از خودمم بهم مي خوره.

اگه بنويسم حال بقيه رو هم ميگيرم؛بهتره يه مدت ننويسم.اگه خيلي طول بكشه ،اوايل تيرماه ولي امكانش هست كه همين فردا به روز بشم!!(سعي مي كنم نشم)

اگه برسم بهتون سر ميزنم ولي لطفا" انتظار نداشته باشين.

حالم دوباره ناجور گرفته شده.

نمي دونم خدا چرا داره اينقدر منو بازي ميده و امتحان ميكنه ولي اميدوارم از مسيرم خارج نشم.

چند روز پيش يار قديمي رو اتفاقي از دور ديدم،دلم سوخت.آهي از ته دل كشيدم كه سنگ رو آب    مي كرد ولي نمي دونم چرا...!

سه سال لب به قرض و اين مزخرفات نزده بودم،امكان نداشت يه ماده ي شيميايي مصرف كنم!

چيزي به نام دفترچه بيمه برام معني نداشت!ورزشم ترك نميشد!

ولي الان اگه روزي بگذره و من آرام بخش و قرص قلب نخورم از درد سر و قلب جون ميدم.

خدا خودش به خير كنه!

تا اوايل تير،يا حق.

 

پ.ن:شوق رفتن نيست كس را در مسير،ورنه راه عشق آسان است و مقصد دور نيست.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 11:47 بعد از ظهر | لینک  | 

دوستان بی مهری کردن پاک شد.تمام

نوشته شده توسط صامت در ساعت 6:1 بعد از ظهر | لینک  | 

..

.

در دلم آشوب است.

به تمناي وصال چه رخي من بروم؟!

تا به كي من خسته!؟

تا به كي من تنها!؟

اينچنيني، بروم!

شايد آن رخ كه بديدم آن روز...

يك رخ شيطانيست!

كه مرا اينگونه...

خوار كرد و برفت.

همچنان حيرانم.

به تمناي وصال چه رخي!

تا به كي من بروم!؟

 

پ.ن:

دوستي دارم عزيزتر از جانم،از دوست برايم فراتر است.خيلي فراتر.

نعمتي است كه خدا به من داده،مي دانم كه با خواندم اين شعر ناراحت نمي شود.خيلي بزرگ است.

پ.ن:سفر نسبتا" قطعی شد.(مورخ ۱۲/۲)

بعد از تحرير:

نوشته شده توسط صامت در ساعت 1:10 بعد از ظهر | لینک  | 

 وقتی زغال رو گذاشتم کنار و مداد رنگی به دست گرفتم خیلی شاد بود.

وقتی مداد رنگی رو گذاشتم کنار و اره به دست گرفتم خیلی شادتر بودم.

با معرق می تونستم راحت تر ارتباط برقرار کنم.باهاش راحت بودم.

از وقتی اره رو گذاشتم کنار دیگه هیچی به دست نگرفتم.

موندم با چی...!

پ.ن:خیلی وقته روزشمارمو منعکس نکردم.الانم نمی کنم.آخه قول دادم.

پ.ن:خیلی وقته بد خط می نویسم!نمی دونم چم شده؟

پ.ن:خیلی وقته چرت و پرت می نویسم.(هر کی می خواد نخونه)

پ.ن:شاید برم سفر.(شاید)

نوشته شده توسط صامت در ساعت 3:31 بعد از ظهر | لینک  | 

شايد بازيچه لفظ خوبي نباشه!!

ولي ميگم،كاريش نميشه كرد.

از كوچيكي بازيچه بودم،هميشه مجبور بودم مطيع باشم.اون زمان برام شيرين بود.

از اين شهر به اون شهر.

از اين خونه به اون خونه،حس نمي كردم كه وابستگي خاصي نسبت به جايي دارم.

چند سال اينجا؛چند ماه اونجا و باز چند سال ديگه.

الان ميبينم كه بي هويت شدم!!

نمي تونم وطنمو تشخيص بدم!؟ برام خيلي مهم نيست چون تاثيري تو زندگيم نداره.از هر دو جا بدم مياد.

به خاطر اين بازي ها تا الان حتي يه دوست هم نداشتم،يه دوست كه از كوچيكي با هم باشيم.

آرزوم اين بود كه همچين دوستي داشته باشم.

ولي الان بايد زير بار يه بازي ديگه برم.

دوباره بعد از 5 سال بايد بازيچه باشم.

اين پنج سال تاثير گذارترين سالهاي عمرم بود.سررشته ي تمام مسائلم به همين دوره برميگرده.!

خيلي برام سخته كه چه تصميمي بگيرم،واقعا" سخته.

نمي تونم اينجارو ترك كنم.دليلشو خيلي ها مي دونن!

اگه بمونيم بايد يه عمر زخم زبون بشنوم،خيلي كار سختيه.

اگه بريم همه چيز برام تموم ميشه.به معناي واقعي نزول مي كنم.در تمامي مسائل.

خدابا خودت كمكم كن.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 8:6 بعد از ظهر | لینک  |