تبليغاتX
تراژدی حیات
یاوآوری فراق

دوباره شب جمعه و دوباره زنده شدن زخم قديمي.

از اون وقت تا الان نشده كه يه شب جمعه ي خوب داشته باشم.هميشه تنهام،هميشه كاري برا انجام ندارم،هميشه حوصلم سر ميره و ميرم تو فكر اون دوران شيرين وصال.فكر دوران درك مفهوم...

هر شب جمعه كه حوصلم سر ميرفت چون ميدونستم دوتايي داريم با هم يك كارو انجام ميديم،احساس خرسندي ميكردم و خستگي و كسلي از وجودم خارج ميشد.يادش بخير!

از ساعت ده از خونه زدم بيرون و الان برگشتم.امشبم تنهام،تنهاي تنها.

فكر كنم يه چند ده كيلومتري راه رفتم! وقتي ميرم تو فكر ديگه دلم نمي خواد بيام بيرون،چون به هر چيزي كه فكر مي كنم يه نشانه هايي از يار قديمي درش هست.آي كجايي كه يادت بخير.

داشتم راه ميرفتم كه يه دختر كوچيك جلومو گرفت و گفت يه فال ازمن بخر.

گفتم باشه.يه برگه بهم داد؛ وقتي شعر تو برگه رو ديدم مخم سوت كشيد.آخه همون شعري بود كه وقت راه رفتن با خودم زمزمه ميكردم.نمي دونم چه زماني اين بيتو حفظ كردم.هميشه مونده بودم كه معني اين شعر چيه؟هنوزم به جوابم نرسيدم.(خير سرم دارم ادبيات ميخونم!)

ميل من قصد وصال و ميل او سوي فراق

ترك كام خود گرفتم تا بگيرم كام دوست

 

.......................................................................................................................

پ.ن:الان بيست و يك روزه كه صدا و آوايي از يار قديمي نشنيدم و اين يعني بي روح شدن حيات.

پ.ن:خيلي سخته كه آدم خودشو در مقابل ديگران خوب جلوه بده،خيلي سخته.(مگه نه جناب حسین!)

+نوشته شده در جمعه 1385/09/17ساعت7:40 بعد از ظهرتوسط صامت |