تبليغاتX
تراژدی حیات
چشمه ای جوشید و جریانی به راه انداخت

دوش دفتر یادداشت شعرهای قدیمیم را تورق می کردم نا خوداگاه از این قطعه خوشم اومد. گفتم بهتره هدیه اش کنم به کسی که استحقاق این شور رو دارد. هرچی گشتیم کسی بهتر از یار قدیمی پیدانکردیم.      همش مال تو ای یار قدیمی:

ديدن روي تو ظلم است و نديدن مشكل است     چيدن اين گل گناه است و نچيدن مشكل است
هر چه جز معشوق باشد، پرده ي بيگانگي است    بوي يوسف را ز پيراهن شنيدن مشكل است
بي چراغان تجلي،طور،سنگ تفرقه است             كعبه و بتخانه را بي يار ديدن مشكل است
غنچه را باد صبا از پوست مي آرد برون                 بي نسيم شوق پيراهن دريدن مشكل است
برندارد ميوه تا خام است دست از شاخسار         زاهد ناپخته را از خود بريدن مشكل است

نوشته شده توسط صامت در ساعت 7:29 بعد از ظهر | لینک  |