روزمرگی
به دوستان قول داده بودم راجب مفهوم روزمرگي بنويسم.
نوشتم،ولي نمي دونم چي شد كه به دلم افتاد برا گذاشتنش رو وبلاگ با استادم مشورت كنم.نشستم مطلبو جمع و جور كردم و تشريف بردم محضر استاد تا به فيض برسم از بيانات قدسي ايشان .
تو مطلبم يه كم بي مرز نوشته بودم. يه سيري چيزهايي كه براي عام موجب تكفير خودم مي شد و باعث ميشد نسبت به بعضي چيزها حجاب ها كنار بره و با ظرفيت پايين براشون مشكل ساز بشه و نتوانندز خودشونو كنترل كنند.
استادم وقتي مطلبو خوند فقط اين بيت رو به زبان جاري كرد :
گر نبندي زين سخن تو حلق را
آتشي آيد بسوزد خلق را
(منظور از خلق شما نيستين ، منظور عام مردم هستند كه كالانعام هستند.)
برداشت آزاد
چند دقيقه اي گذشت در او خيره شده و از چيزي كه برايم آشكار شده بود خرسند بودم به او رو كردم و گفتم:
يقينا بيشتر چيزهايي كه مي گويي صحيح است و تشخيص تو درباره ي بيماري جامعه درست است پس در اين حال براي اين بيماران پزشك خوبي هستي. من معتقدم كه اين جامعه بيمار در ناتواني خود نياز به مداوا دارد ... كه يا معالجه شود يا بميرد اين دنيا به مراقبت سريع تو نيازمند است. آيا اين لطف و مهرباني است كه تو خودت را از پريشاني و درماندگي آنان دور كني ، براي رسيدن به منفعت خود ، آنان را انكار كني ؟
با تفكري عميق در من خيره شد و با نا اميدي و سرشار از بيهودگي گفت :
پزشكان در آغاز سعي مي كرده اند بيماران را معالجه كنند بعضي از تيغ جراحي كمك مي گرفتند و برخي از داروهايي تلخ ؛ اما كاملا نااميد و مايوس . اي كاش بيماران خود را خوشنود و متقاعد مي كردند هنگامي كه در بستر بيماري آرميده به درد و بيماري خود فكر مي كنند ، اما بيمار به جاي اين ، دستانش را از زير جامه و ببستر بلند كرده ؛ گلوي عيادت كننده اش را مي گيرد ، مي فشارد تا او را بكشد . چه قلب آهنيني! بيمار پست پزشك را مي كشد سپس چشمانش را مي بندد و مي گويد :(( طبيب بزرگي بود)) نه برادر .. كس در زمين نيست كه سودي به بشر برساند . كشاورز هرچه عاقل و كاردان باشد نمي تواند در زمستان مزرعه ي خود را به بار نشاند.
و من در پاسخ گفتم:
زمستان مردم مي گذرد و بهار مي آيد. گل ها از شكوفه هاي مزارع سر مي زنند و جويبارهاي دره ها روان خواهند شد.
آهي كشيد و ايستاد ، با دستانش به نقطه ايي از جهان ديگر اشاره كرد وگفت :
اين چيزي نيست جز رويايي بيهوده براي اين دنيا ، اما من آن را براي خود پيدا مي كنم و آنچه در آنجا به دست مي آورم همه جاي قلبم ، دره ها و كوه ها را دربر خواهد گرفت.
و او رفت تا بهاري ديگر.
يقينا بيشتر چيزهايي كه مي گويي صحيح است و تشخيص تو درباره ي بيماري جامعه درست است پس در اين حال براي اين بيماران پزشك خوبي هستي. من معتقدم كه اين جامعه بيمار در ناتواني خود نياز به مداوا دارد ... كه يا معالجه شود يا بميرد اين دنيا به مراقبت سريع تو نيازمند است. آيا اين لطف و مهرباني است كه تو خودت را از پريشاني و درماندگي آنان دور كني ، براي رسيدن به منفعت خود ، آنان را انكار كني ؟
با تفكري عميق در من خيره شد و با نا اميدي و سرشار از بيهودگي گفت :
پزشكان در آغاز سعي مي كرده اند بيماران را معالجه كنند بعضي از تيغ جراحي كمك مي گرفتند و برخي از داروهايي تلخ ؛ اما كاملا نااميد و مايوس . اي كاش بيماران خود را خوشنود و متقاعد مي كردند هنگامي كه در بستر بيماري آرميده به درد و بيماري خود فكر مي كنند ، اما بيمار به جاي اين ، دستانش را از زير جامه و ببستر بلند كرده ؛ گلوي عيادت كننده اش را مي گيرد ، مي فشارد تا او را بكشد . چه قلب آهنيني! بيمار پست پزشك را مي كشد سپس چشمانش را مي بندد و مي گويد :(( طبيب بزرگي بود)) نه برادر .. كس در زمين نيست كه سودي به بشر برساند . كشاورز هرچه عاقل و كاردان باشد نمي تواند در زمستان مزرعه ي خود را به بار نشاند.
و من در پاسخ گفتم:
زمستان مردم مي گذرد و بهار مي آيد. گل ها از شكوفه هاي مزارع سر مي زنند و جويبارهاي دره ها روان خواهند شد.
آهي كشيد و ايستاد ، با دستانش به نقطه ايي از جهان ديگر اشاره كرد وگفت :
اين چيزي نيست جز رويايي بيهوده براي اين دنيا ، اما من آن را براي خود پيدا مي كنم و آنچه در آنجا به دست مي آورم همه جاي قلبم ، دره ها و كوه ها را دربر خواهد گرفت.
و او رفت تا بهاري ديگر.


