بنفشه!
رز و بنفشه:
تويه يه باغ بزرگ ، وسط زمين خدا يه باغچه پر از گلهاي زينتي وجود داشت.
توي اين گلها يه گل بنفشه بود كه از همه عجيب تر بود ، هميشه شكايت مي كرد كه چرا مثل گلاي رز قد نمي كشه يا چرا مثل اونا خوش بو نيست؟
يه روز گريش گرفت و شروع كرد به صدا زدن مادر طبيعت . مادر طبيعت گفت چي شده فرزندم چرا ناراحتي ؟
بنفشه حق حق كنان گفت : مگه ما بنفشه ها چه گناهي كريدم كه نبايد مثل رزها قد بكشيم يا خوش بو باشيم ؟ اگه تو
مي گي كه عادل هستي چرا با بي عدالتي با ما رفتار مي كني؟ چرا؟
مادر طبيعت گفت كه تو بايد قدر كوچك بودنتو بدوني و گلايه نكني يه دفعه رز پريد وسط حرفش وگفت: باور كن بنفشه ي عزيز من با تو خيلي فرق نمي كنم
ما هر دوتامون گل هستيم ، باور كن داشتن بدني مثل اين ، دردسرهاي زيادي داره.
بنفشه فرياد زد : هميشه از افراد قوي تر كه برا ترحم به ديگران دروغ مي گن و خودشونو كوچيك مي كنن متنفرم.
مادر گفت : نه دخترم اين طور نيست من حقيقتو گفتم.
بنفشه گفت : مادر من ! اي كسي كه هر كاري بخواي مي توني انجام بدي ! فقط مي خوام اين محربونيت كه زبان زد همه هست بهم ثابت بشه. اگه مي شه فقط برا يه روز منو تبديل به رز كن
و اگه من شكايتي كردم منو از صحنه روزگار محو كن.
ديگه داشت غروب مي شد و باد آرامي شروع به وزيدن كرده بود. مادر طبيعت با اون دستاي لطيفش ريشه هاي بنفشه رو لمس كرد و بنفشه به طور معجزه آسايي شروع به قد كشيدن كرد .
گلبرگاش تغيير رنگ دادن و بوي خوشي محيط رو پر كرد ، يه بوي مست كننده.
ديگه بنفشه ،بنفشه نبود. اون به بزرگترين آرزوش رسيده بود ،اون رز شده بود.
ناگهان آسمان شروع به غرش كرد و نسيم آرام باد تبديل به تازيانه هايي وحشي شده بود آخه از بوي خوش اون مست ِمست شده بود.
صورت رز (بنفشه) از شدت تازانه هاي باد كبود شده بود و
با هر وزش شديد از كمر خم مي شد كم كم باران هم شروع به باريدن كرد. ساقه هاي رزهاي باغ هم شروع به خم شدن كردن تا اينكه يكي يكي شكستن و به زمين افتادن. ميان لجن ها و گِل هاي باغچه.
بنفشه ها كه بدن كوچيكي داشتن آسيبي بهشون نمي رسيد و در كنار ديوارباغچه در كمال امنيت به سر مي بردن.
ناگهان اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاد. رز شكست و با صورت به زمين خورد بله او شكست خورده بود. هنوز چند ساعتي از آغاز زندگي شيرين اون سپري نشده بود كه اين اتفاق تلخ افتاد.
هوا آروم شد. مثل اينكه انتقامشو از بنفشه گرفته بود. انتقام مست كردنش.
رب النوع بنفشه ها رو به بقيه كرد و گفت : فرزندان من ببينين عاقبت حرس و حسادت رو . ببينين كه اون چقدر راحت خودشو از دار دنيا خلاص كرد. ببينين كه يه گل چقدر مي تونه فكر محدودي داشته باشه.
بنفشه كه نفسهاي آخرشو مي كشيد با صدايي آروم گفت : من به بنفشه بودنم راضي بودم.اما خوشنودي همچون سدي بود بين وجودم و طوفان زندگيم. ،
اما اكنون شادمانم چون در بيرون دنياي وجودم به اسرار هستي راه يافته ام.چيزي كه شما هنوز به ان دست نيافته ايد. اين را باور داشتم كه "آرزو داشتن و رسيدن به آن، هدف زندگي ماست"
با باور به اين بود كه روحم دگرگون شد و در طلب مقامي بالاتر بر آمدم من فهميدم كه دوزخيان نمي توانند آواز ستارگان را بشنودند.من يك ساعت از عمرم را همچون رزي متكبر به سر بردم.يك بار همچون ملكه ها به هستي نگريستم
آيا اينجا كسي هست كه چنين افتخاري نصيبش شده باشد؟
اكنون خواهم مرد زيرا روحم به هدفش رسيد.سرانجام ، دانشم به جهاني آن سوي دخمه ي باريك وجودم دست يافته است.اين،هدف زندگي است ... اين ،راز هستي است.
آن گاه تكاني خورد و برگهايش را بر هم پيچيد و در حالي كه لبخند بر لب داشت رفت. لبخندي الهي.
تويه يه باغ بزرگ ، وسط زمين خدا يه باغچه پر از گلهاي زينتي وجود داشت.
توي اين گلها يه گل بنفشه بود كه از همه عجيب تر بود ، هميشه شكايت مي كرد كه چرا مثل گلاي رز قد نمي كشه يا چرا مثل اونا خوش بو نيست؟
يه روز گريش گرفت و شروع كرد به صدا زدن مادر طبيعت . مادر طبيعت گفت چي شده فرزندم چرا ناراحتي ؟
بنفشه حق حق كنان گفت : مگه ما بنفشه ها چه گناهي كريدم كه نبايد مثل رزها قد بكشيم يا خوش بو باشيم ؟ اگه تو
مي گي كه عادل هستي چرا با بي عدالتي با ما رفتار مي كني؟ چرا؟
مادر طبيعت گفت كه تو بايد قدر كوچك بودنتو بدوني و گلايه نكني يه دفعه رز پريد وسط حرفش وگفت: باور كن بنفشه ي عزيز من با تو خيلي فرق نمي كنم
ما هر دوتامون گل هستيم ، باور كن داشتن بدني مثل اين ، دردسرهاي زيادي داره.
بنفشه فرياد زد : هميشه از افراد قوي تر كه برا ترحم به ديگران دروغ مي گن و خودشونو كوچيك مي كنن متنفرم.
مادر گفت : نه دخترم اين طور نيست من حقيقتو گفتم.
بنفشه گفت : مادر من ! اي كسي كه هر كاري بخواي مي توني انجام بدي ! فقط مي خوام اين محربونيت كه زبان زد همه هست بهم ثابت بشه. اگه مي شه فقط برا يه روز منو تبديل به رز كن
و اگه من شكايتي كردم منو از صحنه روزگار محو كن.
ديگه داشت غروب مي شد و باد آرامي شروع به وزيدن كرده بود. مادر طبيعت با اون دستاي لطيفش ريشه هاي بنفشه رو لمس كرد و بنفشه به طور معجزه آسايي شروع به قد كشيدن كرد .
گلبرگاش تغيير رنگ دادن و بوي خوشي محيط رو پر كرد ، يه بوي مست كننده.
ديگه بنفشه ،بنفشه نبود. اون به بزرگترين آرزوش رسيده بود ،اون رز شده بود.
ناگهان آسمان شروع به غرش كرد و نسيم آرام باد تبديل به تازيانه هايي وحشي شده بود آخه از بوي خوش اون مست ِمست شده بود.
صورت رز (بنفشه) از شدت تازانه هاي باد كبود شده بود و
با هر وزش شديد از كمر خم مي شد كم كم باران هم شروع به باريدن كرد. ساقه هاي رزهاي باغ هم شروع به خم شدن كردن تا اينكه يكي يكي شكستن و به زمين افتادن. ميان لجن ها و گِل هاي باغچه.
بنفشه ها كه بدن كوچيكي داشتن آسيبي بهشون نمي رسيد و در كنار ديوارباغچه در كمال امنيت به سر مي بردن.
ناگهان اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاد. رز شكست و با صورت به زمين خورد بله او شكست خورده بود. هنوز چند ساعتي از آغاز زندگي شيرين اون سپري نشده بود كه اين اتفاق تلخ افتاد.
هوا آروم شد. مثل اينكه انتقامشو از بنفشه گرفته بود. انتقام مست كردنش.
رب النوع بنفشه ها رو به بقيه كرد و گفت : فرزندان من ببينين عاقبت حرس و حسادت رو . ببينين كه اون چقدر راحت خودشو از دار دنيا خلاص كرد. ببينين كه يه گل چقدر مي تونه فكر محدودي داشته باشه.
بنفشه كه نفسهاي آخرشو مي كشيد با صدايي آروم گفت : من به بنفشه بودنم راضي بودم.اما خوشنودي همچون سدي بود بين وجودم و طوفان زندگيم. ،
اما اكنون شادمانم چون در بيرون دنياي وجودم به اسرار هستي راه يافته ام.چيزي كه شما هنوز به ان دست نيافته ايد. اين را باور داشتم كه "آرزو داشتن و رسيدن به آن، هدف زندگي ماست"
با باور به اين بود كه روحم دگرگون شد و در طلب مقامي بالاتر بر آمدم من فهميدم كه دوزخيان نمي توانند آواز ستارگان را بشنودند.من يك ساعت از عمرم را همچون رزي متكبر به سر بردم.يك بار همچون ملكه ها به هستي نگريستم
آيا اينجا كسي هست كه چنين افتخاري نصيبش شده باشد؟
اكنون خواهم مرد زيرا روحم به هدفش رسيد.سرانجام ، دانشم به جهاني آن سوي دخمه ي باريك وجودم دست يافته است.اين،هدف زندگي است ... اين ،راز هستي است.
آن گاه تكاني خورد و برگهايش را بر هم پيچيد و در حالي كه لبخند بر لب داشت رفت. لبخندي الهي.


