آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه،رهنمايم بودند.
عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و كار
و مرا مي گفتند:كه چو آنها باشم! كه چو آنها دائم،فكر خوردن باشم.فكر گشتن باشم.فكر تامين معاش.فكر ثروت باشم.فكر يك زندگي بي جنجال،فكر همسر باشم.
كس مرا هيچ نگفت،زندگي ثروت نيست،زندگي داشتن همسر نيست،زندگي كردن؛فكر خودكردن و غافل ز جهان بودن نيست!
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت! و صد افسوس كه چون عمر گذشت،معني اش فهميدم.
حال مي پندارم،هدف از زندگي اين است رفيق:
من شدم خلق كه با عزمي جزم ،پاي از بند هواها گسلم. پاي در راه حقايق بنهم،با دلي آسوده،فارغ از شهوت و بخل و حسد و كينه ي دل،مملو از عشق و جوان مردي و علم،در ره كشف حقايق كوشم،زره جنگ به راه بد و ناحق پوشم.
ره حق پويم و حق جويم و حق گويم!
آنچه آموخته ام ؛ بر دگران آموزم ، شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش ، ره نمايم و سراپا سوزم.
من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنين زايد و بي جوش و خروش!
عمر بر باد و به حسرت خاموش! اي صد افسوس كه چون عمر گذشت،معني اش فهميدم.
نوجواني سپري شد به بازي،به فراغت به نشاط؛فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن نيز نفهميدم،كه چه سان عمر گذشت؟ ليك گفتند همه:بگذاريد جواني بكند،
بهره از عمر برد،كامروايي بكند.بگذاريد كه خوش باشد و مست،بعد از اين باز وي را عمري هست.
يك نفر بانگ براورد كه او،از هم اكنون بايد ، فكر آينده كند
ديگري آوا داد، كه چو فردا بشود،فكر فردا بكند
سومي گفت: هم آن گونه كه ديروزش رفت،بگذاريد امروزش،هم چنين فردايش.
با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ! كه چه سان عمر گذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم،به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر!نه تامل! نه انديشه دمي!
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي،چه تواني كه ز كف دادم مفت،من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت!
قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا خدا پيش برد!
ليك بيهوده تلف گشت جواني،هيهات!!!
......................................................................................................................
پ.ن:اين متن هنوز ادامه داره.
كودكي رفت به بازي به فراقت به نشاط ، فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند كنون تا بچه ست،بگذاريد بخندد شادان،كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن!
هيچ كست نيز نگفت،زندگي چيست چرا مي آييم؟ بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه،به سفربايد رفت.
من نپرسيدم هيچ ،هيچ كس نيز نگفت!
........................................................................................
پ.ن:اين متن ادامه داره و تا پيري ميرسه،اگه خدا توفيق داد يواش يواش ميزارمش.
هر كس خواست بگه تا براش بفرستم.
پ.ن:با امروز شد شصت و يك روز! تو اين ايام براي همه ي گرفتارها دعا كنيد كه مشكلاتشون برطرف بشه.
پ.ن:از تمامي دوستان متشكرم كه دارن با نظرات ارزشمندشون(!) منو همراهي مي كنند.
تازه داشتيم معني رشد رو مي فهميديم.تازه ياد گرفته بوديم ارتباط يعني چي؟داشتيم ياد مي گرفتم اعتدال يعني چي؟چرا بايد اينجوري ميشد؟
با خودم گفتم:
يا رب خزان چه بود بهار شكفته را
امان از دست اين شيطون،يكسره وسوسه ميكنه! انتقام؛گناه؛تخيل!!!
بهم ميگه:
نكند باز دلي با دگران دارد يار؟
اسير وسوسه نميشم.بهش مي گم:
آن وفايي كه ز من ديد اگر هم برود
چشم دل در عقب سر نگران دارد يار
آخه پسر كجاي اين رابطه عقلانيه؟چرا ادامش ميدي؟ضرر ميكني! عقب ميموني!
بهش گفتم:
با عقل، آب عشق به يك جو نميرود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
بهم گفت: بيا با هم چند روزي بريم سفر.حتما آروم ميشي.
گفتم:
جز در هواي اشك دلم وا نمي شود.
گفت: ديوانه اي تو! بي عقل!
گفتم:
عاشق نمي شوي كه ببيني چه ميكشم
.....................................................................................................................
پ.ن1:طبق قولي كه به ليلاي عزيز داده بودم نبايد اينو مي نوشتم ولي نميشد.اين چند روزه بد جوري دارم با شهريار حال مي كنم! برا همون حيفم اومد اينارو ننويسم.
پ.ن۲:هر كي فهميد اين مكالمه بين من و كي صورت گرفته؟!
وقتي بارش برف شروع شد نشستم كه بنويسم و ثبتش كنم، داشتم فكر مي كردم كه چي بنويسم ؛ ياد يكي از انشاهاي خودم افتادم.يادم نمياد سال چندم بودم كه اين داستانك يا انشارو نوشتم.
وقتي الان مي خونمش لذت ميبرم كه اون موقع چقدر ساده مي نوشتم و اي كاش الان هم مي تونستم مثل اون موقع بنويسم.
تقديمش مي كنم به هر کی دلش برفیه:
خدايا نمي خوام سياه بشم.
چرا هُل ميدي! نمي خوام برم پايين!
آخه اون پايين به جز سياهي و تاريكي چيزي نيست،مي ترسم.
خدا در گوشش گفت:فرزند من، يادته اون روز سفيد،چه قولي دادين؟! بهم قول دادين كه هر وقت به كمكتون نياز داشتم برين به ميدون جنگ!يادت رفته؟
دونه ي برف گفت: خدا جون تو خودت بهتر از من مي دوني كه تعداد ما خيلي كمه و خيلي از سياهي اون پايين ضعيف تريم.چندين ساله كه دارم ميبينم پداراي ما دارن به اون پايين ميرن ولي هنوز يه ذره هم از اون سياهي كم نشده!
باد آرومي شروع به وزيدن کرد.
دونه هاي برف گروه گروه حركت مي كردند.
كم كم داشتن نزديك ميشدن. فكر نمي كردن سياهي اينقدر از نزديك بزرگ باشه!
قول داده بودن كه سياه نشن و سياهي و سفيد كنن.
ديگه رسيده بودن، خيلي درد نداشت.ولي!
هر كدوم روي هر چيزي كه سنگر مي گرفتن شبيه همون مي شدن.رنگيه رنگي!
خدا كه از بالا نگاه مي كرد دلش شكست؛چرا سربازاش بهش خيانت كرده بودن؟ اونا قول داده بودن كه سياه نشن!
خدا به اين راحتي دل از اونا نمي كند.دوستشون داشت.از ته دل!
صدایی کل آسمونارو لرزوند:
اي خورشيد!فرزندانم را به من برگردان.
دونه هاي برف احساس كردن كه دارن دوباره پرواز مي كنن.
دوباره هر كدوم داشتن مثل اولشون مي شدن سفيده سفيد.
دوباره پرواز...
خدايا سلام! ما برگشتيم.
........................................................................................................................................
پ.ن: من شرمنده ام ،خودم مي دونم كه داستان بالا اشتباه دستوري و نگارشي زياد داره ، مي خواستم همون جور كه اون زمان نوشته بودم بزارمش؛نه بيتشر نه كمتر.
پ.ن: هوس يه برف بازي كردم ولي حيف دل و دماغشو ندارم.امروز روزه 51 بود!
حال چه بگويم؟چه سخت است! چه سخت است، سخت است!
خدايا مرا راهنمايي كن!مرا بگو چه كنم؟
خدايا هرگز در عمرم به چنين حيرتي گرفتارم نكردي؛آزمايشي سخت است. تو هرگز مرا اينچنين ساكت و بيرحمانه نمي آزمودي،از امتحان هاي پيش به سادگي گذشتم و لحظه اي در كنار سدها و مانع ها درنگ نكردم.
همه عمر را تاختم و آمدم، با اين كوه دشوار و بي رحمي كه در برابرم سر بركشيد و تا سينه ي آسمان رفته است چه كنم؟
نمي توانم خوب حرف بزنم ، اصلا قدرت وصف شرح و تشبيه را ندارم،حالم خوب نيست.
مانده ام در تنهايي.
حال...
وصف حال... هر كدام شرحي دارد به درازي اين سراب فراق.
....................................................................................................................
پ.ن:بعد از 48 روز به صورت كاملا اتفاقي با هم روبرو شديم ولي فقط در حد چند ثانيه.هر دوتامون شكه شده بوديم.
پ.ن: متن بالا برگرفته از گفتگوي تنهايي استاد شريعتي بود با اندكي تحريف.(شرح حال خودم بود برا همين به خودم اجازه دادم كه ازش سرمشق بگيرم)
الهي! خواهم را آه مكن. دانم كه آهم در درگاهت خريداري گران دارد اما جانم تواناي آه را ندارد،شكسته است.بي صدا.
تو كه لب به اين چيزا نمي زدي؟تو كه حتي از بوي كالباس هم بيزار بودي؟
اينا نمره هاي تويه! چرا اينجوري شدي؟
اينا چيه پوشيدي؟ تا جايي كه يادم مياد تو خط اينجور لباسا نبودي؟
چرا ديگه كلاس نمي ياي؟استاد يكسره سراغ تو رو ميگيره.!
چرا ديگه برنامه مطالعاتيت رو نمياري تا با هم چك كنيم؟
يادم مياد كه اون قديما نماز اول وقتت ترك نمي شد! حالا چي شده كه ...!
تو كه اهل اين جور آهنگا نبودي؟
مثل برادرم ميمونه و خيلي با هم صميمي هستيم ولي فقط همين يك جمله رو تونستم بهش بگم:
دل و دين و عقل و هوشم همه را به باد داده
گفت: كي؟!؟
يه كم دقت كردم ديدم بيشتر افرادي كه تو اين چند وقت باهاشون آشنا شدم به نوعي از زندگي راضي نيستن.
هر كدوممون به نحوي داريم مي ناليم.يه چيز مشترك بين همه ي ما اينه كه همه ي ما ميگيم كه خسته شديم!
خيلي برام عجيبه كه اكثريت داريم اينو ميگه! مگه ميشه همه ي ما ناراضي باشيم؟!
عامل اين نارضايتي برا هر كدوم از ما فرق مي كنه ولي هر كدوممون دلايل بقيه رو توجيه ميكنيم و به نوعي به بقيه دلداري ميديم؛جريان خيلي مبهمه . همه ي ما در حالي كه يقين به شك داريم ولي بازم سعي مي كنيم بقيه رو از شك در بياريم!آدم ميره تو حس و حال 5قرن قبل از ميلاد و زمان سوفسطاييان.
بعضي وقتها مي گم كاش يه سقراطي پيدا ميشد و به ما ميفهموند كه داريم اشتباه مي كنيم.
كاش يه سقراطي پيدا ميشد تا به علماي (!) ما بفمونه كه هيچ چيزي نمي دونن.
كاش سقراطي بود كه اعتراف كنه كه هيچ چيز نمي دانم تا آدم بتونه بهش اعتماد كنه.
كاش پيامبري بود ...
هنوز خسته ام،خسته ي خسته...
خسته از خشك سالي هاي خواب...
خسته از سير كردن در فراق...
مسيح من! دم خويش از من دريغ مكن،تب من
و دوباره برافروز و بر شكايت چشمانم مينديش؛ من باران ها را دوست دارم... من چقدر بايد گريه كنم تا بر تو عاشق شوم... من آخر شعر تو را ساخته ام، آخر شعر تو، خود تويي و من چقدر بر تو نزديكم... آه اي مسيح!كه مي آيي با مسيح مان براي زنده كردن جهان... آه اي مسيح مسيحييان كه با مسيح جهانيان ظهور خواهي كرد... كه دم شفا بخشت زمين را زندگي مي بخشد، مردگان را حيات ، خفتگان را بيداري... غفلت زدگان را هشياري... و هشياران را خوشي...
آه اي مسيح... اي كليم الله... اي هم سخن خدا... اي زاده پاك ترين مادران،فرزنده مريم كه در كنار مهدي زهرا ظهور مي كني و جهان همانگونه كه با تولدت سرشار شد،با رجعتت بر زمين،نور باران خواهد شد...آه اي مسيح... اي فرزند مريم...دم خويش را از ما دريغ مكن ....
.......................................................................................................................
پ.ن:فردا چهلمین روزه. تا حالا چله زیاد داشتم ولی هیچکدوم به این سختی نبوده،خدا کنه که ادامه پیدا نکنه.
وقتی فکر می کنم و می بینم که این چهل روز چی کشیدم ....
خدا هیچکس رو بدون یار و یاور رها نکنه.خیلی سخته.
مزد ما را هم در اين شب اهورايي اين چنين داد حضرت خواجه:
چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست هم نفسي تا عرضه دهم كه دل چه مي كشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روي تو بست ولي ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
تو خفته اي و نشد عشق را كرانه پديد تبارك الله ازين ره كه نيست پايانش
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شكسته ي بيت الحزن كه مي آرد نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم
كه سوخت حافظ بيدل ز مكر و دستانش
حيرانم در تاويل اين شعر اما مصداق كاملا صدق مي كند بر موضوع له.
...................................................................................................................
پ.ن:از كليه دوستان اهل شعر و ادب تقاضا دارم برداشت خودشون رو از اين شعر مرحمت بفرمايند شايد فرجي حاصل شد و ما از حيراني بيرون شديم.
پ.ن:عذر خواهي مي كنم كه دير آپ كردم،مي خواستم شب جمعه آپ كنم ولي ترسيدم خيلي محزون و مبهم بنويسم و همه از دستم شاكي بشين؛شرمنده.
روزهاست كه صبح و شام بر من بينوا مي گذرد ، از كوي آن دلبر بي وفا نه قاصدي نه سلامي!
نه نامه اي نه پيامي! ندانم به اين قالب بي روح صبر ايوب داده شده يا عمر نوح وعده شده!
به بيداري انتظار مي كشم خبري نمي شنوم.مي خوابم اثري نمي بينم ؛هر طرف مي روم به جايي نمي رسم ؛ از هركه مي پرسم نشاني نمي يابم،از آن طرف هم آتش هجران در ازدياد،چه كنم؟!
دل دردمند عاشق ز محبت تو خون شد
نه كشي به تيغ هجران،نه به وصل مي رساني
آري مي دانم؛جان بايد به لب برسد تا جرعه اي از جام وصل به جان رسد و همه اينها به خاطراين است كه :
عشق چون وافي است وافي ميخرد
در حريف بي وفا مي ننگرد.
آري از عشق تا به صبوري هزار فرسنگ است.
و تو گفتی که صبور باش و من ...
اول از همه ريشه ي صامت شدن خودمو براتون تعريف مي كنم.
چند صباحي پيش يعني حدود سنه ي يك هزار و سيصد وهشتاد و سه خدمت يكي از اساتيد فن روان شناسي طبي مشرف شديم.علت تشرف آموزش نحوه ي شناخت امزجه در حالات و رفتار اجتماعي بود.نمي دونم چي شد كه جناب استاد من رو به عنوان نمونه ي تصادفي انتخاب كردند و بعد از كسب اجازه از ما، شروع كرد به تشريح احوالات دروني ما از روي رنگ چهره.يكي از چيزاهايي كه اونجا تعجب اون استاد رو برانگيخت وجود يك تناقض در ساختار بدني من بود.من از لحاظ فيزيكي دموي مزاج هستم و بايد خيلي اهل صحبت و مراوده باشم ولي در كمال ناباوري من در بحث ارتباطات سوداوي مزاج بودم.اين يعني اينكه من بسيار آدم تو داري هستم و بر خلاف اينكه بايد راحت ارتباط برقرار كنم اين طوري نيستم.هرچي مشكل دارم رو ميريزم تو خودم.اصلا نمي تونم دردهامو به بقيه بگم ؛ البته از زماني كه وبلاگ نويسي رو شروع كردم يه مقداري بهتر شده چون تو هر زمينه ايي مي تونم بنويسم، تا قبل از وبلاگ نويسي من خودمو از طريق نوشتن خالي مي كردم ولي هيچ كسي نمي تونست نوشته هامو بخونه و هميشه مخفي بودن( يه تعداد زيادي از اون نوشته ها رو تا چند وقت قبل داشتم ولي به خاطر مسائل امنيت ملي همشو معدوم كردم.)
يكي از دوستان كه استاد من هم هستن توي همون جلسه ي من رو صامت خطاب كردن (البته در گوشي) و به من گفتن كه اين لقب رو از طرف من به عنوان هديه قبول كن(شانس ما رو ببين،همه عطر و ادكلن هديه مي گيرن ما...)
ما هم از روي ناچاري پذيرفتيم.كم كم از اين لقب خوشم اومد و زماني كه مي خواستم دردهاي زندگي رو تو اين وبلاگ بنويسم هرچي گشتم لقبي بهتر از صامت پيدا نكردم.
اما چرا تراژدي؟
تراژدي رو هم از همون استاد گرفتم."تراژدي حيات"نام كتابي هست كه استادم چند سال پيش نوشتن و با استفاده از مسائل فلسفوي و رياضي تمام تناقضهاي موجود در جامعه رو بررسي كردن؛اما به دليل اينكه در داخل اين كتاب يه مقداري بي پروا مسائل سياسي بيان شده كسي جرئت چاپ اين كتاب رو نمي كنه؛من يه مقداري از اونو خوندم(سال پيش) وبعد از اون به استادم گفتم كه اگه اجازه ميدين ما به صورت ناشناس كتاب رو چاپ كنيم و توزيعش كنيم ولي گفتن كه اين كار فعلا به صلاح نظام و جامعه نيست و گفتن كه اگه اين كتاب رو مردم عادي بخونن باعث سوءبرداشت هاي عجيبي ميشن كه چون نمي تونن به يقين برسن دچار انحراف ميشن و به معاند تبديل ميشن.
از آخر گفتن كه "ما سميعيم و بصيريم و هوشيم با شما نامحرمان ما خاموشيم"
زماني كه مي خواستم عنوان وبلاگ رو مشخص كنم ديدم كه نمي تونم زيبا تر از اين تركيب براي احوالات خودم پيدا كنم چون واقعا دارم تراژيك زندگي مي كنم(منظورم زندگي ظاهري نيست)و به نظر من جامعه ايي تراژيك تر از اين جامعه وجود نداره البته كلي دليل ديگه هم برا انتخاب اين عنوان دارم كه سر فرصت بيان مي كنم.
....................................................................................................................
پ.ن:الان 15 روزه كه با هم صحبت نكرديم ولي همديگر رو به صورت اتفاقي ديديم.خيلي برام جالب بود وقتي ديدم آدم چقدر راحت ميتونه به سرچشمه ي تنفر تبديل بشه و زمينهاي اطراف خودشو مثل اسيد از بين ببره.
حكايت ما آغاز شيريني داشت اما آرزو مي كنم كه پايانش هم شيرين باشد و اگر هم قراره تلخ باشه فقط برا من باشه.
پ.ن:گشتم و گشتم و مفهومي شيرين تر از مرگ پيدا نكردم و تلخ ترين چيزي كه يافتم جهل از حقيقت بود.
پ.ن:الهي راه بسيار و گردنه ها بسيار!خودت ياريمان كن، اي هادي.
وقتی استادم به من میگفت که هم سو با جریان نظام تکوین حرکت کن تا هر وقت خواستی بتونی ازش استفاده کنی،بهش می گفتم، تو مراتب ما این جریان خیلی مهم نیست چون بر خلاف جریان حرکت کردن ما تاثیر به سزایی روی کل نظام نداره.می گفت این چه حرفیه که می زنی! هر انسانی به مراتب خودش از ولایت تکوینی برخورداره و به میزان خودش هم مسئوله.دیگه هیچی نمی گفتم و سکوت میکردم.
دیشب معنی این حرفشو به طور کامل فهمیدم!
قرار بود امروز صبح برنامه ایی که براش لحظه شماری می کردم برپا بشه تا من بتونم یه بلای درست حسابی سر خودم در بیارم ولی دیشب یه تلفن بهم شد که مبنی بر لغو این برنامه بود.واقعا از تعجب خشکم زد آخه این یه برنامه ی همانگ کشوری بود که قرار بود امروز صبح راس ساعت 8:30 در تمام شهرهای کشور برپا بشه.به قول خودشون "حماسه ی هشت میلیونی".
وقتی یه مقدار فکر کردم دیدم جریاناتی که از هفته ی پیش برا من پیش اومده همه مصداق کامل حرف استادمه،اول از همه لغو یه رزمایشه مرزی بعد از اون لغو عملیت تیرول و راپل که تا الان براش میلیونی سرمایه گذاری کرده بودن.
یه جورایی به خودم امیدوار شدم؛ مثل اینکه هنوز یکی هست مارو دوست داشته باشه،به یاد یه ضرب المثل افتادم که میگه "همه برای باریدن باران دعا می کنیم غافل از اینکه خداوند با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است"
نتونستم خودمو کنترل کنم و جریان رو به یکی از دوستام گفتم که می خواستم تو برنامه چیکار کنم(دوستم مسئول برگزاری برنامه بود) بهم گفت به حال تو حسرت می خورم،گفتم برا چی؟گفت آخه معلومه که یکی خیلی دوست داره و این لغو برنامه فقط میتونه تاثیر دعای اون برا سلامتی تو باشه.
با خودم گفتم ای کاش اون می تونست حرفاشو به خودم بزنه،میدونم که برا نزدن این حرفا دلایل محکمی داره ولی باید قبول کنه که ما نباید از میانبرها فاصله بگیریم.
(یه جوری داره خودشو جلوه میده که انگار از من متنفره ولی می دونم که بیشتر از همه...)
اون واسطه ایی که حرفای منو به یار قدیمی زده بود یه سری برداشت های شخصی خودشو هم به اون حرفا اضافه کرده بود،وقتی فهمیدم چیزی اضافه گفته همون جا نفرینش کردم ،امروز بهم زنگ زد گفت که نفرینت گرفته و من دوستی رو که شش ساله می خواستم بهش برسم (و حدود 4 ماه بود که رسیده بود)سر یه قضیه بی ارزش از دست دادم.
نمی دونم از نشانه هایی که تا الان برام به وجود اومده برداشت مثبت داشته باشم یا منفی؟ولی اینو می دونم که اگر آقا خدا می خواست ما به هم نرسیم،این همه جریانات رو برا من به وجود نمی اورد.
.................................................................................................................................
پ.ن۱:در لحظه هایی که گمان می بری شاد هستی،به درونت بنگر تا بزرگترین غم عالم را حس کنی و این غم فقط محصول بی اعتنایی تو به روح خودت است.دریاب آن غریب وجودت را،دریاب!!
پ.ن۲:با اینکه الان 9 روزه ازش خبر ندارم ولی خیالم راحته،آخه چیزی بهش دادم که با همراه داشتنش امکان نداره براش مشکلی بوجود بیاد.
دوباره شب جمعه شد.
هفته ی پیش این موقع با هم توافق کردیم که رابطمونو کم کنیم و قرار شد فردا صبحش(صبح جمعه)با هم خداحافظی کنیم.
وقتی صحبتمون تموم شد از خونه زدم بیرون می خواستم فقط قدم بزنم آخه خیلی حالم بد بود،قرار بود فردا صبحش با بهترین یار زندگیم برا یه مدت نسبتا طولانی قطع رابطه کنم.
همین طوری رفتم و رفتم. یه دفعه یه فکر به ذهنم رسید،تنها راهی که می تونستم فردا سر قرار حاظر نشم این بود که یه مشکل طبیعی برام پیش بیاد به فکر افتادم که یه تصادف جزئی بکنم تا یه دو روزی بیفتم رو تخت بیمارستان بعد دیدم که ریسکش بالایه،یه کار کم خطرتر کردم.رفتم به فقیرترین نقطه ی شهر (پایین خیابون) نشستم توی یه ساندویچی فوق العاده بی کیفیت و گفتم که یه خوراک جگر برام بیار.
وقتی تیپم رو دید تعجب کرد که همچین چیزی رو دارم تو همچین جایی می خورم.با خودم گفتم که یه دو روزی مسموم میشم و خداحافظیمون یه مقدار به تاخیر میفته.
مسموم نشدم.
ااومدم خونه و تا صبح نشستم جلوی پنجره و فکر کردم،کاری که می خواستیم بکنیم خیلی نافع بود.
چون با توافق هر دوتامون بود و از علاقمون نسبت به هم چیزی کم نمیکرد.
االان یک هفته از اون ماجرامیگذره و جریان طبق پیش بینی من پیش نرفت،یار قدیمی من دوشنبه شب تنفر خودشو از من اعلام کرده و من با اینکه قبل از این کارش یه مقدار ناراحت بودم ولی با این حرفش ریختم به هم.خیلی داغون شدم وقتی گفت که دیگه تا آخر عمرم نمی بینمت بدتر شدم.وقتی گفت که هدیه تورو انداختم دور دیگه داشتم نابود می شدم(شدم).
سفری که هفته ی آینده داشتم متاسفانه لغو شد.قرار بود سه روز برم ناحیه ی مرزی برای اجرای یه مانور خطرناک و امید داشتم که یه بلایی سرم میاد؛حتما یه مصلحتی بود که لغو بشه(الله اعلم)!
یه برنامه ی پرخطرتر بهم پیشنهاد شد و من با کمال میل قبول کردم.
سقوط آزاد از یه ساختمان 16 طبقه(هتل قصر2) که زندگی من فقط به یه سیم بکسل 2 سانتی متری بستگی داره.امید دارم که یه اتفاق پیش بیاد و از همون بالا پرت بشم پایین، فکر کنم این اتفاق بهترین عیدی میتونه باشه که می تونم بهش بدم چون دلشو شاد می کنه.
پ.ن1:لااقل جواب ایمیلمو بده،لااقل بزار یه بار دیگه باهات صحبت کنم.لااقل این وبلاگو بخون.
پ.ن2:دوباره شب جمعه شد و من دارم از تنهایی دغ می کنم.
ترسم دهد به غارت رندی صلاح مارا
سری قبل که خداحافظی کردیم (جمعه) خیلی ناراحت نبودم چون بهم گفت توی این دو سال منواز یاد میبری،و بعد از دوسال حتی از من متنفر میشی!گفتم اگه نشدم چی؟
گفت:میشی،اگه نشدی باهم ادامه میدیم.(الان منکر این حرف شده)
من بیچاره خام شدم و قبول کردم چون مطمئن بودم که امکان نداره بتونم از ذهنم پاکش کنم.دلیل داشتم.آخه توی این دوسالی که با هم بودیم من هرکاری که میکردم برا اون می کردم،شاید باور نکنین ولی من مسیری رو که برا آینده ی خودم انتخاب کرده بودم رو به خاطر اون تغییر دادم و به مسیری اومدم که همیشه ازش بدم میومد.به خاطر اون خیلی از کارهایی که فکر نمیکردم یه روز ترکشون کنم رو ترک کردم.(خانوادم مونده بودن که من چرا اینجوری شدم)
توی این دوسال بهم می گفت که اگه رابطت عاشقانست بهم بگو تا همین الان تمومش کنم/می گفت بعدا که از من جواب منفی بشنوی ضربه می خوری،منم چون نمی خواستم از دستش بدم می گفتم نه،مطمئن باش که من ضربه نمی خورم.(الان میگه نباید دروغ میگفتی،اخه عزیز من اگه میگفتم که بیچارم میکردی)
نمی خواستم اصلا تا دو سال دیگه حرفی از عشق بزنم چون هنوز معنی عشق رو نفهمیده بودم.
از طرفی مطمئن بودم که جنبه ی اینو نداره که من چیزایی که تو دلم هست رو بهش بگم.جبهه می گرفت و میگفت به خاطر سنت خیلی به حرفات اهمیت نمیدم و اینا لازمه ی سن توی و گذراست.
بهم می گه که تو در خیال زندگی می کنی!
باورش سخته ولی علاقه ی من با یه رویای صادقه شروع شد.(دقیقا دوسال و سه ماه پیش،شب اخر ایام اعتکاف و بعد از سه روز تهذیب نفس و جسم و روح)
آخه بشر یه مقدار فکر کن،خودت به حرف خودت خندت می گیره!من اگه تو خبال زندگی میکردم که روز اول هرچی تو دلم بود رو بهت می گفتم و نمیزاشتم که یه واسطه بهت بگه،ولی من صبر کردم تا مطمئن بشم که احساسی که نسبت به تو دارم حقیقیه یا نه؟ صبر کردم تا اگه بهت گفتم دوست دارم پشیمون نشم و با احساسات تو بازی کنم.با اینکه یقین داشتم ولی صبر کردم که اگه حتی یه اپسیلون از علاقم کم شد دیگه این حرفو بهت نزنم و بیخودی با احساساتت بازی نکنم.
دیشب وقتی یه واسطه تمام حرفهای دلمو بهش گفت از این رو به اون رو شد.
گفت بهش بگو(یعنی به من)ازت متنفرم و دیگه تا آخر عمرم نمی خوام ببینمت.فکر نمی کردم اینقدر احمق باشه.
بهش گفت که بابا این عاشقته و امکان نداره تورو فراموش کنه با کمال پر رویی میگه به من چه!
بهش گفت بابا جان این برا تو داره خودشو به کشتن میده بازم با کمال پررویی گفت به من چه!(اگه همین طور پیش بره من نهایتا تا چهارشنبه هفته ی دیگه زندم، هفته ی دیگه دارم میرم به یه سفر فوق العاده خطرناک و به این امید دارم می رم که زنده بر نگردم و خیالش از دستم راحت بشه شاید لااقل این طوری بتونم خوشحالش کنم)
من مطمئنم که داره خودشو یه جور دیگه نشون میده.
دارم مثل ابر بهاری گریه می کنم.
نمی دونم چرا یه نفر میتونه اینقدر راحت احساسات یکی دیگرو زیر سوال ببره و نادیده بگیره.
در چند ده ساعت گذشته به اندازه ی تمام عمرم فکر کردم.
از یه سری جهات کار درستی کردیم و الان اگه از نشانه ها چشم پوشی کنم دیگه شکی بر صحت این واقعه نیست.(اما نشانه ها!... بعدا همشو می گم)
دیگه کاری باهات ندارم(فعلا) اما اینو بدون که من نمی تونم ننویسم.
شاید تا الان برا تو می نوشتم ولی از این به بعد از این خبرا نیست.
باور کن وقتی فکر میکنم که نمی تونم بنویسم یه سایه ی فوق العاده وحشتناک قلبمو فرا می گیره.آخه من فقط میتونم احساسامو با قلم بیان کنم.خودت که منو می شناسی،خیلی اهل صحبت نیستم.
تا الان با اسمهای مختلفی (مجید،کافور،زیتون،صامت،تسنیم، ع.م.رضوان ،علامه، سبزآبی، cold zero، 331و...)توی این دنیای مجازی خودمو معرفی کردم و نوشتهامو به عرصه گذاشتم,اما از صامت بیشتر از همه لذت بردم(چون مخاطب من مشخص بود و ابهام منو خیلی خوب می فهمید)
از این به بعد دیگه به مخاطب فکر نمی کنم.فقط برا خودم می نویسم ،شاید همه از نوشته هام بدشون بیاد ولی برام مهم نیست.
دیگه برا تو نمی نویسم اما مطمئنم حالا هم که برا خودم می نویسم بازم تو فکر می کنی که برا تو نوشتم :) البته حق هم داری چون حقیقت تو در من ادغام شده و اگه برا خودمم بنویسم بازم یه نشانه هایی از تو دیده بشه.
به هر حال دوستان من همچنان صامت باقی می مانم اما در برابر او مصوتی بیش نیستم.
پ.ن:دیگه با هیج نام دیگری فعالیت نخواهم داشت و با هر گونه سوءاستفاده از اسامی من،برخورد قانونی می شود.
پ.ن:نشانه هارو بعد از وصال بهت می گم تا بفهمی که دست خودم نیست.باور کن صریح بودن نشانه ها به اندازه ایی واضحه که اصلا قابل مقایسه با اون برگه با ارزش نیست.خیلی خیلی مستقیم هستن.
پ.ن: مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخواست مشکل نشیند
یه چیزی از ته وجودم بهم میگه که امکان نداره بتونم موفق بشم ولی عیب نداره"سنگ مفت گنجشک مفت"
اگه تونستم تا ته راه برم که خیلی خوب میشه ولی اگه نتونستم باید قول بده که کمکم کنه.
یه جورایی بهش عادت کردم،آخه به خاطر اون از تمام کارهام دست کشیدم تا بتونم بیشتر با اون باشم.
یه دو هفته ایی میشه که دارم رو این قضیه فکر می کنم و تا یک ساعت قبل به هیچ نتیجه ایی نمی رسیدم ؛اما الان با کمک خودش تونستم راه جدید رو انتخاب کنم.
به نظر اون به موقع داریم این کارو میکنیم ولی به نظر من یه مقدار زوده!
این بار میخوام غرور خودمو بشکنم و بگم که غلط کردم بگم که زیاده روی کردم.
امید دارم که خداحافظی مجللی داشته باشیم.
دیگه ادامه نمیدم چون نمیتونم مانیتور رو ببینم!
====================================================
پ.ن:دود این قضیه تو چشم شما هم میره آخه من دقیقا یک ماه بعد از پست این مطلب تمام وبلاگهامو تعطیل میکنم.
ایهاالناس! هذا فراق بینی و بینکم
بعد از اون از این رو به اون رو شده، دیگه مثل قبل نیست.
قدیما وقتی یه مشکلی داشتم و باهاش صحبت می کردم مثل پادزهر برام عمل می کرد ولی الان که دیدمش(!)از هزارتا درد برام بدتر بود.
فاتحه خوند تو حالم.با هزار ذوق و شوق شروع کردم به ...
انگار نه انگار که من رو می شناسه و تا حالا از هزار تا فیلتر ردم کرده ولی بازم هرکاری که می کنم از دید منفی نگاه می کنه.
نمی دونم دیگه چیکارش کنم؟
تنها فکری که به ذهنم رسیده اینه که کاری که می خواستم انجام بدم و به خاطر نظر اون لغوش کردم رو انجام بدم.
شاید با نتایجی که از اون کار به دست میاد یه مقداری رفتارش با من بهتر بشه.
تا الان فکر می کردم که ما با هم تو یه مسیر حرکت می کنیم ولی می بینم که ای دل غافل ...
یه کی به دادم برسه.
یه نفر بهش بگه که اینقدر رفتارهای منو با عینک دودی نگاه نکنه.
یه نفر هم ...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:باز شب جمعه شد.الان حدودا دو ساله که از شب جمعه بدم میاد.بیشتر وقتا تنهام،تنهای تنهای
موندم تا فردا صبح چیکار کنم؟نه حوصله ی درس خوندم دارم نه نوشتن!
اصلا حوصله ی درس رو نداشتم.معلم همین طور یک بند حرف میزد و راه می رفت.
هنجارهای تعریف شده در قانون اساسی به نسبت متغیرهای ثابت رفتاری ...
سرمو گذاشتم روی میز.
صدای تیک تاک ساعتم رو خوب میشنیدم.معمولا ساعت دستم نمی کنم ولی نمی دونم چی شد که صبح وقتی می خواستم از خونه بیام بیرون دستم کردم.
صداش خیلی لذت بخش و دهشتناک(وحشتناک)بود.
آدم رو میبرد تو دریاچه ی ذهن و مجبورش می کرد که شنا کنه.نمی دونم شاید این خاصیت انسانه که وقتی گذر زمان رو لمس می کنه یاد کارهای عقب افتاده و تصمیماتش میفته.یاد کم کاری هاش و اینکه چقدر عقبه!
دیگه انگار نشسته بودم رو صندلی تئاتر و معلم هم داشت پانتومیم اجرا می کرد.
فقط صدای ساعت. تیک تاک
یاد یه مسئله ایی افتادم که چند ماهی بود ذهنمو درگیر کرده .نوع تصمیم گیریم تو این زمینه خیلی مهم و حیاتی بود و بدبختانه به خاطر نوع و سبک مسئله نمیتونم مشورت کنم :(
موندم سر یه سه راهی نه ببخشید چهار راهی!
یه طرف درخواست جامعه و خانواده بود.
یه طرف راه حق بود که رفتنش منو از همه دور می کرد.
یه طرف درخواست خودش بود که خواست منم هست ولی جامعه قبولش نداره!
یه طرف درخواست خودم بود که با درخواست جامعه تناقض داره.
هر چی می خوام اینارو با هم تلفیق کنم نمیشه!دیگه خسته شدم. مغزم دیگه داره دود می کنه از بس که اینارو این ور اون ور کرده!
پاشو.پاشو دیگه! نمی خوای بری یه هوایی تازه کنی؟
به خودم اومدم.یه یک ساعتی می شد که رفته بودم تو فکر.دیگه تئاتر هم تموم شده بود.
ولی هنوز صدای تیک تاک رو می شنیدم.
هنوز به فکر چهار راه بودم
و هنوز چراغ سبز نشده بود.
.......................................................................................................
پ.ن۱:از همه ی دوستان عزیزم معذرت می خوام که چرت و پرت نوشتم ولی اگه حال منو داشتین یا لااقل تجربش کرده بودین می فهمیدین من چی میگم.
پ.ن۲:ببخشید که دارم دیر به دیر مینویسم.کامپیوترم خراب شده و تا دو هفته ی دیگه این مشکل رو دارم.به محض اینکه برگشت جبران می کنم.
پ.ن۳:بی خود شده ی آنم سرگشته و حیرانم
صامت به روزگاران, مهری نشسته بر دل
برون نمی توان کرد برون نمی توان کرد.
زیرا نشسته بر دل
این رو هزاربار بهم گفته بود.
نفهمیدم برا چی اینقدر رو تعادل تاکید می کنه؟
حِسَّم بهم می گفت که دارم درست حرکت می کنم (از لحاظ عقلی)! صحیح بود،ولی...
من تعادل رو از روی ضوابط و در چهار چوب عقل معنی کرده بودم؛با مبنای اصلی شرع.
ولی یادم نبود دارم کجا زندگی می کنم؛تو چه جامعه ایی! اطرافیانم چه طرز تفکری دارند؟
دارم به حال خودم گریه می کنم!گناه من و امثال من چیه که وقتی قصد داریم در چهار چوب عقل حرکت کنیم با موج بی عقلی و نا آگاهی جامعه مواجه میشیم!!
کی میرسه اون زمانی که عقل بر جامع حاکم بشه؟
من فقط یه چیز رو خوب می دونم،من به مسیر خودم ادامه میدم.چه جامعه این رو قبول کنه؟یا نکنه؟ برام مهم نیست،چون یقین دارم که راه ، راه درستیه.
با تمام توانم در مسیر عقل حرکت می کنم تا به مقصد برسم و سعی می کنم که من رو جامعه تاثیر بزارم نه اینکه اون رو من تاثیر بزاره.
در هر صورت می دونم که مقصد من ارزش این زحمت رو داره.
ای مقصد من،آگاه باش بر رنجهای راه،و درک کن علت تاخیر من را.
الهی!راه بسیار است و گردنه ها دشوار. چه بسیار راهزنانی که مرا چشم انتظارند.الهی دریاب ما را!!!
بعضی وقتها نباید از دردهامون گلایه کنیم؛باید به خودمون افتخار کنیم که بعضی از دردها به ما عطا شده . به ما لطف شده که چنین دردی را بچشیم.(اگه فلسفه ی بلا رو بخونین می فهمین چی می گم.)
حسرت و زاری که در بیماری است
وقت بیماری همه بیداری است
پس بدان این اصل را ای اصل جو
هرکه را درد است، او بردست بو
هر که او بیدارتر، پردردتر
هرکه او هشیارتر،رخ زردتر
«مولوی»
صراحت جمله هيچ نوع قيد و بند و تبعيض و ترجيحي را برنميتابد! و بيش از نيمسده است كه اعلاميه جهاني حقوقبشر در دانشاندوزي سهمي برابر براي زن و مرد در نظر گرفته است و زنان و مردان درس خوانده كم و بيش با آن آشنايند. نويسنده اين مطلب خود چندسالي است كه در دانشگاههاي اين كهن بوم اصول نوزدهم و بيستم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران را ترجيعوار در گوش دانشجويان زمزمه ميكند:
اصل نوزدهم< -مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود.>
اصل بيستم< -همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلامي برخوردارند.>
ولي اكنون كه ميبينم دختري با هزاران اميد و آرزو و تكيه و توكل و با نقد عمر عزيز و شبزندهداري و به قول قديميها با دود چراغ خوردن، موفق به كسب رتبه 400 در رشته تجربي ميشود ولي در رشته دلخواهش يعني پزشكي پذيرفته نميشود، حال آنكه پسري با رتبه 4000 بر صندلي پزشكي تكيه ميزند، عرق شرم بر پيشانيام مينشيند.
من نميدانم آنان كه با تصميمهاي ناپخته و نسنجيده، اين همه داوطلب را از حقوق عيني خويش محروم كردهاند، چه پاسخي به شرع مقدس، به اعلاميه جهاني حقوق بشر و به قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ميدهند؟ اين معتقدان به تبعيض جنسيتي- كه به مراتب بدتر از تبعيض نژادي است- چگونه ميتوانند جوابگوي ناله گرم و آه سرد اين داوطلبان باشند و چگونه ميتوانند مدعي رهروي در كاروان <عدالتپروري> و <مهرورزي> شوند؟ و چگونه ميتوانند خود را از باد افراه اين خطا مصون بدارند؟ اميد ميرود مسوولان معتقد به عدالت و شايستهسالاري در برابر اين تصميم غيرعادلانه و غيرعالمانه و پرده در و آبروبر، بيكار ننشينند.
* عضو هيات علمي دانشگاه
منبع : http://links.p30download.com/archives/6753.php
