تبليغاتX
تراژدی حیات
دفترچه:

نمي دونم اتفاق خوبي بود يا نه!؟داشتم مثل هميشه سر كلاس جامع شناسي تو   دفترچه ي چرميم (كه خيلي دوسش دارم) مينوشتم.

چند صفحه اي نوشتم،يك لحظه از همش بدم اومد،همشو خط خطي كردم.

اعصابم خورد شد.اين جور وقتها تا چند بيت شعر نخونم حالم خوب نميشه!

شروع كردم به ورق زدن دفترچه. به طور اتفاقي متوجه سير وجودي خودم تو اين يك سال و نيم شدم!

چندتا دفتر و دفترچه دارم ولي اين مخصوص چيزايي خاص ِ. احوالات خاص و مباحث كذا رو تو اين مي نويسم؛نسبتا ميشه گفت از بقيه دفاتر سِرّي تره!

صفحات اول دفترچه بحث معرفة النفس بود،بعد بحث فلسفه شروع ميشه و پشت سرش مبحث عرفان!

بعد از اون ميرسم به منطق ارسطويي.

بعد از منطق ديگه ميشه ورود جنون رو حس كرد.ديگه خبري از عقل و منطق و فلسفه نيست!همه شعر و دل نوشته.

اين آخراش  هم رد چند برگه ي كنده شده هست كه هيچ وقت كسي اونا رو نخوند.(ولي كاش کسی بود تحمل خوندنشو داشته باشه)

خيلي برام جالبه ببينم آخر اين دفترچه به چي ختم ميشه!

فراق؟

وصال!؟!

هجران؟

لعنت؟!؟

پ.ن:نداريم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28ساعت9:48 بعد از ظهرتوسط صامت |
---

پيش نوشت:

0-عيد اسپند رو به تمامي دوستان ايراني  و ولنتاين رو هم به دوستان فرنگي تبريك مي گم.

1- از كليه كساني كه با اول به اين جا ميان خواهش مي كنم كه اين مطلب رو نخونن چون باعث ميشه كه ديگه به اينجا نيان.

2-دوستان هميشگي هم اگه تا حالا عاشق نشدن اين مطلب رو نخونن،شايد با خوندنش بهم بخدين . ولي اصلا" برام مهم نيست.

 

 

يا مقلب القلوب

فراموش كردن محال است و من بر مدارا پيش مي روم.

تا كنون بارها بارها قادر به رويارويي با او بوده ام اما ترس از ناراحتي او مرا از اين كار بازداشت.

مي توانستم بارها و بارها به دعوي بروم اما ترسيدم كه قطره اي از اقيانوس تنفر او در من رسوخ كند و آغاز جنگي ابدي را در پي داشته باشد.

اگر قطره اي تنفر در وجودم بود،بارها و بارها در پي او مي دويدم و فاش مي گفتم آنچه بين ما بود تا همه بفهمند كه به سنگ تبديل شده است.

اگر قطره اي تنفر در وجودم بود باز مي گشتم به راهي كه مي پيمودم و تو مرا باز داشتي از پيمودنش و من با بازگشتم تو را تا ابد درگير ميكردم!

خداي را شاكرم كه بعد از گذشت سه ماه قطره اي از درياي اشتياق من به آسمان پر نكشيده و تا كنون كاري خارج از دايره ي عقل انجام نداده ام.

خداوندا همان گونه كه مرا در اين سه ماه دگرگون ساختي اندكي تحول در او ايجاد بفرما.

خداوندا خود داني كه پاك ترين محبت ها را در اين مدت براي او خواستار بودم.در تمامي شب هاي اين دوران با گونه هاي خيس به خواب رفتم.

خداوندا تو خود شاهد بودي كه هر زمان نامش به ميان آمد، به احترامش سكوت كردم و در آن اتاق آبي اشك ريختم و سلامتي اش را از تو خواستم.

خداوندا تو را به هزار نام پاكت سوگند مي دهم،همان نام هايي كه در قدر امسال اين تقدير را برايم رقم زد. به همان هزار نام مهيب كه لرزه بر اندامم مي اندازد؛به همان هزار نام قسمت مي دهم كه اندكي تحول در او ايجاد بفرما و مرا آن گونه  كه او دوست دارد متحول بگردان.

تا كنون هميشه به دنبال تغيير بوده ام اما هيچ كس چگونه تغيير كردن را به من نياموخت!

خداوندا تو خود به من بياموز كه چگونه تغيير كنم.

بعد از گذشت سه ماه كه حتي كلمه اي از او نشنيده ام،اميد دارم كه دريايي را كه در ذهنم از تنفر او ساخته ام كاملا" مجازي باشد.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت8:51 بعد از ظهرتوسط صامت |
آن روز تلخ...

ترس دارم ز روز موعود!

شايد آن روز بميرم

شايد آن روز به درگاه خدا كفر برم!

شايد آن روز چو بيد مجنون

آنچنان خورد شوم

كه دگر، جسدي بيش نماند از من

جسدي سرد به كنج خانه،

آن اتاق آبي،

سردتر از همه ي احوالم.

كاش آن روز نيايد الله.

 

 

صامت-20/11/86

 

پ.ن: آن روز چه روزي ست خدا مي داند و من!

پ.ن فقط به خاطر شيداب عزيز: با اين غروب شد هشتاد و هشت غروب.

 

--دوستان موافق هستن که يه خبرنامه به گوشه ی این صفحه اضافه بشه؟!

+نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23ساعت6:50 بعد از ظهرتوسط صامت |
شایدی کاش نمی گفتم من!

شايدي گفتم و رفتم به درون حَرمت

به اميد روزي

كه مرا انديشه ي پدرام سرايت بكني

كاش آن شايد منقوص هلاكم مي كرد!

چه بد آن روز كه من ماندم و مستِ حرمُ و شورُ صفايت گشتم

ره برگشت ندارم به خدا

ماندم و گفتم و گفتم به همين حال كه من،

به سراپاي وجودم به تو آكنده شدم.

به چه حالي  گويم،كه هلاكم كردي!

كه مرا از افلاك به درون قفست افكندي!

اندكي رحم مرا بس باشد،

باز با خشم مرا مي گويي!

كه برون شو ز سرايم ياغي.!.

صامت 19/11/86

 

پ.ن: اينو وقتي نوشتم كه همه ي اطرافيام سرشون تو برگه ي امتحان بود، ناقابل 240 تا سوال گذاشته بودن جلومون،منم حالشو نداشتم نشستم به اندازه ي يك ماه مطلب نوشتم.(اين اوليش بود)

+نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت12:23 بعد از ظهرتوسط صامت |
لعنت!

داشتم از كنار پياده رو  ميرفتم.

 جلوم سبز شد،با يه دوربين و ميكروفن.

 

گفت ببخشيد جناب! ميشه زندگي رو در پنج كلمه خلاصه كنين!

 

گفتم: سياهي . غم . پاييز . بارون . لعنت!!

دالان

 

پ.ن:عكس فوق را دوستان زحمت كشيده اند و به جاي ما گرفته اند(بازم نمي دونم چرا اين عكس رو انتخاب كردم!)

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت6:14 بعد از ظهرتوسط صامت |
من زنده ام!!!(چه بد)

من زنده ام!

به نيت خراب كاري رفته بودم ولي ديدم با اين كار من چيزي عوض نميشه!

تصميم گرفتم از مكاسب حرام استفاده كنم.دو سالي ميشه كه ترك كردم ولي اين مورد اورژانسي و بايد زود جواب بگيرم.

نميشه كه آدم خودشو به زمين و زمان بزنه تا يه چيزي ياد بگيره و بعد ازش استفاده نكنه!

تازه اين راه بهتره چون هيچ كدومشون نمي فهمن كه از كجا ضربه خوردن.

از ديشب چندتا چيز فهميدم.

1-حتي به تصويرم تو آينه هم اعتماد نكنم.!

2-حرف از سياست غلاف تا اطلاع ثانوي!

3-رابطه به دوستان سياسي تعطيل!

از ديشب فهميدم كه اگه بخوام به جايي برسم واجبه که با اهل مقام صادق نباشم.

بايد حزب باد باشم.

تازه مي فهمم كه چرا مادربزرگ هميشه بهم ميگه كه راضي نيستم بيفتي تو عالم پلوتيك!

از تمام دوستان كه منو ديروز حلال كردن ممنونم .

ستاره خانوم اين حرفا چيه ميزني!آقاي دكتر احمدي نژاد خيلي آدم نجيبي هستن! كي از ايشون آگاه تر پيدا كرده؟ واقعا انسان و مدير شريفي هستن! ((از اين به بعد بايد اينطوري صحبت كنم! ولي حالم بهم ميخوره))

از امروز همه چيز در اين موضوع رو ميريزم تو خودم ولي به همه هشدار ميدم كه بترسين از اون روزي كه من بتركم!

لطفا نپرسين كه مكاسب حرام چيه! ليلا خانوم و يار قديمي مي دونن من چي مي گم.

بقيه هم اگه خواستن از اونا بپرسن.

فعلا

+نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت2:50 بعد از ظهرتوسط صامت |
مملکت امام زمان!
الان خبری شنیدم که واقعا شکه شدم!!!

دیشب در جمع حواریون قسم خورده بودم که اگه این اتفاق بیفته من کاری رو می کنم که همه از انجام دادنش میترسن.

مرگ یه بار.شیون هم یه بار!

دیگه شورشو در اوردن.

به اسم اسلام هر غلطی که دلشون می خواد می کنن.

من دارم میرم! دعا کنین که گیر نیفتم.

علی الحساب حلالم کنین!

............................................................................................

پ.ن:امروز روز عجیبی بود!

قبلا بهم گفته بودن که برام تو ۱۱۳ پرونده درست کردن ولی نگفته بودن که چه چیزایی توش نوشته!

 یه دوست قدیمی برام  محتوبات اون پروتده رو فاش کرد!

مخم سوت کشید! یعنی من همه ی این فعالیتها رو انجام دادم! من ضد نظامم؟!

من بر علیه .... استغفرالله!!

پ.ن: دوتا قضیه بالا به هم ارتباطی ندارن!

+نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت11:45 قبل از ظهرتوسط صامت |
می جوییم!

دور تا دور پر از سوژه ي تلخ

از كدامش گويم؟

به تمناي كدامش پويم!

چه مرا سود از اين پوييدن!

هركسي مي گويد:

به تمناي وصال حرمش مي جويي!

چه وصال تلخي!

تو بسي آزُردي.

تا كجاها رفتي!؟

هيچ تا حال شده فكر كني!

كه چه مي جويي تو؟

به خدا مي دانم.

گفتنش سخت بوَد.

به چه جرمي مرا مي جوييد!

 شماها،آري؟!

با شما مي گوييم:

به خدا مي دانم،كه چرا مي پوييم!

مگر آنها ،كه پيش ازمن،رفتند به ميدان نبرد.

چون من آه زده جوييدند!

مگر آنها را باز،

شما جوييديد!

بگزاريد بگردم با خويش

لحظه اي صادق و مست

كه دگر خسته شدم

بايدم پوييدن.

باييدم جوييدن!

تا كجاها بايد؟!

خدا مي داند!

هست!يا نيست؟ خدا مي داند!

باز گوييد مرا! كه چه مي جويي تو!

به خدا خسته شدم!!!

 

پ.ن: شايد خيلي ها فكر كنن اين چند خط هيچ معني خاصي نداره ولي اونايي كه طعم انتظار رو چشيدن مي فهمند من چي نوشتم!

پ.ن:۷۷

 

+نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت4:28 بعد از ظهرتوسط صامت |
هیچ کس کیست؟خدا می داند.؟!

از همه دوستان عذرخواهي مي كنم، به خاطر اينكه چند وقته افتادم تو خط شعر.

كاريش نميشه كرد،اين چند روز اخير هر وقت ميشينم بنويسم حس شعر غلبه مي كنه و موزون مي نويسم!

از شعر فقط عروض و قافيه رو بلدم برا همين اگه اشكالي وجود داره لطف كنين و بگين.باعث رشد من ميشه!

بعضي از دوستان شعر قبلي رو نشانه ي كفرورزي اينجانب دونستن!

برام مايه ي تعجب بود! ناراحت نشدم ولي يه كمي دلخور شدم كه چرا اون دوستان به معني شعر توجه نكردن و از رو لفظ اين صفت رو برا من برگزيدن!

در هر صورت آزادي بيان به صورت صد در صد در اين صفحه وجود داره.

امروز سر كلاس، حس درس نبود؛ قلم و برداشتم و يه ضرب نوشتم:

 

 

هيچ كس بود و نبود!

آسمان آبي بود.

شايد سبز يا قرمز ِ تند

همه جا آب و درخت

آسمان در كف خود

هديه اي داشت به اهل ملكوت

هديه اش زيبا بود

امّا ، اينجا!

چه كثيفش كردند!!

هركسي آمد و ماند

رنگ بگرفت و برفت

با خودش برد به آن بالاها

رنگ آن بالاها

به سياهي ميزد!

آن سفيدي ها رفت.

اين سياهي آمد.

هيچ كس رفت به آن بالاها

آنقدر بالا رفت

كه دگر ديده نشد

هيچ كس بود و نبود؟!؟

هست يا نيست؟

خدا مي داند!!!

+نوشته شده در سه شنبه 1386/11/09ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط صامت |
بی صداترین مناجات

گريه اي بود،

بدون هق هق

ذكر آرام به لب

روح چون صخره ي سخت

چشمانم تر

چه كنم اين دل من، باز يادش كرده.

ياد آن چهره ي ناز

ياد آن خنده كه ميكرد به من

ياد هر قهر و بلا

باز در خاطر من

رنگ سوسن دارد

همه در خواب و به حُكمت به سجودم الله

تو مرا نيز ز خاطر بردي!

آه شيطان،برو

كه دگر سست شدم

فكر راهي بايد

كاندران رفت

كه پاياني نيست

همه در خواب و به حكمت به سجودم الله

آري دانم الله،

تو مرا نيز ز خاطر بردي.

 

صامت-  5/11/86

+نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت6:48 قبل از ظهرتوسط صامت |
تدفین!!!
پاييز!!

م.ح.رضوان: بي تفاوتاني كه سوختن و ساختن را شعار خود قرار داده بودند،حال از تكرار جهان،خو را سرافكنده و محكوم مي دانند،آنان همانهايي هستند كه از زندگي فقط دور زدن و درجا زدن را ديده اند و ضربه خوردن هاي پي در پي را درون خود پنهان نموده اند؛روزانه هزاران نفر حسرت و اندوه نرسيدن را به دوش مي كشند و اين غمبارترين حادثه ي عالم را امري طبيعي مي پندارند و در آخر هم اين غم نرسيدن را به مرگ مي سپارند و امروز است سالروز تدفين بشري زنده به گور شده كه حيات ذهني و روحي اش را فداي حيات جسمي و حيواني اش كرده است.

حسرت اين روزها را توشه اي براي آينده اش قرار داده،حسرتي سوزنده و ذوب كننده؛اين حسرت از زماني است كه انسان قدم در راه ميگذارد و به درياي تفكر وارد مي شود و عظمت خود را ميبيند،از زماني ست كه ميفهمد از اين كهكشان، درون كوچه اي را هم نپيموده و تنوعي را نچشيده،...

خدا كند كه زودتر به اين حسرت برسيم...!؟!

...........................................................................................................................

پ.ن: به نظر شما برا كمك به كودكان غزه چه كاري از ما بر مياد؟

پ.ن:نمي دونم چرا اين عكس رو گذاشتم؟! مُد؟! كلاس؟! تنهايي؟!...؟!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت9:54 بعد از ظهرتوسط صامت |