تبليغاتX
تراژدی حیات
چشمه ای جوشید و جریانی به راه انداخت

در معني كردن روح خود مانده ام!؟!

روحي بي معني در انتهاي وجودم  پنهان شده،

گَه گاه سرك مي كشد

هنوز نشناختمش؛

هنوز نمي دانم كه بودنش لازم است يا ...

در حيرت مانده ام!!!

روحم همچنان بي معني در گوشه اي كِز كرده است.

تنهاي تنها.

 

پ.ن:نمي تونم سال نو رو تبريك بگم چون هيچ حسي نسبت بهش ندارم.

فقط مي تونم بگم از تعطيلات لذت ببريد.

پ.ن:ديشب رفتم اما وقتي او نخواهد نمي شود كاري كرد حتي اگر يقين بداني كه با آن كار پرواز مي كني.

پ.ن:حدود ۹ روز است که ننوشته ام.دلم برای شعر تنگ شده است.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 10:21 قبل از ظهر | لینک  | 

من هم به سنگ تبديل شده ام!

مانند او.

سنگي تمام عيار،

بدون كوچكترين رنگ و بويي از احساس

عواطف را ز ياد برده ام؛

در خلاء به سر مي برم...

حتي قدرت فرياد زدن هم ندارم!

حنجره ام  از صدا تهي شده است،

در دل نجوايي غريب دارم،كه نه به قلم مي آيد نه به صدا.!

 

پ.ن:هيچ حسي نسبت به عيد ندارم،هيچ حسي!

پ.ن:با اتفاقاتي كه اخيرا" رخ داده واقعا به آخر خط رسيده ام.

ايشالله قبل از سال نو ميرم،فقط يك نفر مي تونه منو از رفتن باز داره.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 10:14 قبل از ظهر | لینک  | 

               چند وقتی است که با خدا صحبت نکرده ام

                      دلم برای صدایش تنگ شده است.

 

نوشته شده توسط صامت در ساعت 11:47 قبل از ظهر | لینک  | 

هر كسي رو كه مي بيني يه حرفي از عيد ميزنه؛ديشب تو تاكسي نزديك بود بزنم تو دهن راننده!ديگه حالم از هرچي عيد به هم مي خوره.

آخه آدم چطوري مي خواد خوش باشه!؟!

از هر لحاظ كه حساب مي كنم عقب موندم،كم اوردم.

تنها چيزي كه از عيداي سال گذشته يادمه اينه كه سال 84 وقت سال تحويل رفته بودم كنار عطار و راه مي رفتم،سال 85 تو اتوبوس بودم كه اوتوبوسمون به وسيله ي پان عربيسم به رگبار بسته شد.

سال 86 هم قربونش برم  وسط جنگلاي شمال توي يه اتاق در خواب ناز بودم و اصلا نمي دونستم كه سال تحويل كي هست!

امسال نمي دونم در چه شرايطي پا به اين مثلا سال نو مي زارم!

خدا خودش به خير كنه!

..............................................................................................

پ.ن:واقعا حال بدي دارم،۱۱۶ روز تمام.

+

+


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صامت در ساعت 6:4 بعد از ظهر | لینک  | 

چند وقتی است که با تنهایی رفیق شده ام.

 

 

 

رفیق خوبیست.یقین دارم که ترکم نمی کند.

تا ابد.

...........................................................................................

پ.ن:دلم گرفته.خیلی

نوشته شده توسط صامت در ساعت 2:51 بعد از ظهر | لینک  | 

بعد از سه ماه

در نهايت كسالت

دستي به سر و روي اين اتاق آبي كشيدم

ظاهرا" مرتب شد اما...

ديگر اين اتاق حال و هواي گذشته را ندارد

ديوارهايش را قهوه اي مي بينم

كتابها؛ همه خاك گرفته اند،روزهاست كه سراغ هيچ كدام نرفته ام

ذهنم  خاك گرفته،قهوه اي شده است.

 

 

پ.ن:+ هوا هم طوفاني ست.

آسمان آبي هم قهوه اي شده؛

گنبد طلايي هم خاك گرفته،مثل قبل نمي درخشد.

همه جا قهوه اي شده،قهوه اي تيره.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 4:22 بعد از ظهر | لینک  | 

ساعت دوازده ظهر،

امروز هوا تاريك ِ تاريك است

تاريكتر از هميشه!

خورشيد نورش را از دست داده

فقط بَلد است هوا را گرم كند

گرم ِ گرم!

اما تنها كسي كه در اين تاريكي گرمش نيست من هستم،

سردم است.

سرد ِ سرد

عقربه ها از شدت گرما از حركت ايستاده اند.

ساعت همچنان دوازده ؛

هوا گرم ِ گرم!

و من همچنان مي لرزم.

.................................................................................................

پ.ن: صد و هشت طلوع گذشت و تو هنوز...

نوشته شده توسط صامت در ساعت 8:14 بعد از ظهر | لینک  | 

هر زمان نامش به ميان مي آيد،

ناچار به آفتاب خيره ميشوم تا بهانه اي براي اشكهايم داشته باشم؛

تا اگر كسي از من سبب اشك را پرسيد،جوابي داشته باشم!

اما امروز كه هوا ابريست چه كنم؟!

به چه بهانه اي...

green sun

نوشته شده توسط صامت در ساعت 2:11 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

 

((دلم به تنهايي گنجشك درخت انار،

در هياهوي اين شهر كثيف

آنقدر چَه چَه مي زند،

تا كه شايد از فرط خستگي جان دهد...))

 

 

 

 

نوشته شده توسط صامت در ساعت 11:5 قبل از ظهر | لینک  | 

هم طريقان دور شده اند و من جا مانده ام

به گِرد نور آبي مي چرخيدم و از چرخش روزگار غافل بودم

حال ديگر نور بر من نمي تابد

هم طريقان نداي من را نمي شنود

نور ديگر توجهي به طواف هاي پياپي من ندارد

هم طريقان مرا ز ياد برده ايد؟!؟

من كه روزي قافله سالار شما بودم!

ديگر نور بر من نمي تابد

همه جا تاريك است،تاريك ِ تاريك

 

صامت-6/12/86

پ.ن:مگر مرا صبر ايوب داده شده يا عمر نوح!؟ 101 روز از همه عقب افتاده ام.

حتي ذره اي هم فكر  جبران را در ذهن خود راه نمي دهم.

 

نوشته شده توسط صامت در ساعت 6:18 بعد از ظهر | لینک  |