تبليغاتX
تراژدی حیات
چشمه ای جوشید و جریانی به راه انداخت

شايد بازيچه لفظ خوبي نباشه!!

ولي ميگم،كاريش نميشه كرد.

از كوچيكي بازيچه بودم،هميشه مجبور بودم مطيع باشم.اون زمان برام شيرين بود.

از اين شهر به اون شهر.

از اين خونه به اون خونه،حس نمي كردم كه وابستگي خاصي نسبت به جايي دارم.

چند سال اينجا؛چند ماه اونجا و باز چند سال ديگه.

الان ميبينم كه بي هويت شدم!!

نمي تونم وطنمو تشخيص بدم!؟ برام خيلي مهم نيست چون تاثيري تو زندگيم نداره.از هر دو جا بدم مياد.

به خاطر اين بازي ها تا الان حتي يه دوست هم نداشتم،يه دوست كه از كوچيكي با هم باشيم.

آرزوم اين بود كه همچين دوستي داشته باشم.

ولي الان بايد زير بار يه بازي ديگه برم.

دوباره بعد از 5 سال بايد بازيچه باشم.

اين پنج سال تاثير گذارترين سالهاي عمرم بود.سررشته ي تمام مسائلم به همين دوره برميگرده.!

خيلي برام سخته كه چه تصميمي بگيرم،واقعا" سخته.

نمي تونم اينجارو ترك كنم.دليلشو خيلي ها مي دونن!

اگه بمونيم بايد يه عمر زخم زبون بشنوم،خيلي كار سختيه.

اگه بريم همه چيز برام تموم ميشه.به معناي واقعي نزول مي كنم.در تمامي مسائل.

خدابا خودت كمكم كن.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 8:6 بعد از ظهر | لینک  | 

دو روزي مي شد!

آسمان هم مثل دريا وحشي شده بود،

عجيب مي باريد...

كاش پنجره شيشه نداشت!

.

.

.

از زير باران بودن مي ترسم؛

از كودكي.

اما هميشه...

                قدم ميزنم!

پشت بام جاي خوبي ست!!

كسي هم نمي بيند.

 

+تمام درختان اقاقيا سبز شده اند.شكوفه ها و سنبله ها ريخته اند.

باران بي رحم است.

يا شايد ويرانگر!

كف كوچه سفيد شده.

حيف ام مي آيد راه بروم.

167

نوشته شده توسط صامت در ساعت 6:27 بعد از ظهر | لینک  | 

سفيدْ خوشه ي ِ اقاقيا،

سرخوش در نواي باد!

مي رقصد ُ مي رقصد…

و همه،

مست از تماشايش

و او؛

مست در هياهوي باد!

 

+ تا حالا به درختاي كوچه دقت نكرده بود،بيشترشون اقاقيا هستن.براي اولين بار بود كه به بوي شيرين اقاقيا فكر كردم.

 

زيبا مي رقصيدند در چنگ باد،

زمين پرشده از گلبرگهاي سفيد!

و انسان ها چه سخت ،

لگدماشان مي كردند.

 

پ.ن:از طرف او، به خودم امروز رو تبريك مي گم.

خدا کنه که امسال نسبت به سال قبل بهتر بشه.

چشم بزنم عمرم تموم شده!!!

نوشته شده توسط صامت در ساعت 1:30 قبل از ظهر | لینک  | 

از اينها مي ترسم!

مي ترسم روزي كه بشناسند...

آن كسي را كه نمي دانستند كيست.

 

 

+به نظر خيلي ها اوضاع داره خوب پيش ميره.اتفاقات خوبي افتاده ولي من هنوز راضي نيستم،بيشتر از اينا انتظار دارم.

نوشته شده توسط صامت در ساعت 2:50 بعد از ظهر | لینک  | 

اين هم ماقبل آخر سفر.

تيكه هاي آخرش رو نوشتم ولي ترسيدم بزارم،خيلي مبهم بود.

فقط خودم مي فهميدم(منظورمو مي فهمين كه!!)

از پست بعدي دوباره ميشم صامت هميشگي.

مي نويسم از تراژدي حياتم.

قسمت آخر در ادامه مطلب

 

پ.ن: چند وقتي است كه دوست خوبي پيدا كردم،خوب راهنمايي ام مي كند،خوب.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صامت در ساعت 7:21 بعد از ظهر | لینک  | 

قسمت بعدي رو  ميزارم،ايشالله كه خيلي بدتون نياد.

چاره اي نيست!

يك مقدار كمي مونده كه در پست آينده ميزارم و بعد مثل هميشه  مي نويسم از تراژدي حيات خويش.

قسمت دوم در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صامت در ساعت 12:10 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام

شرمنده  كه دير شد، اجباري بود و بايد مي رفتم

قصد دارم جريانات اين چند روز سفر مشقت بار رو بزارم تا بخونين و عبرت بگرين بلكه اوضاعتون از من بهتر شد!

تو اين چند روز معولا" سر صبح يا آخر شب مي نوشتم.

تعدادي از نوشتها رو در طي دو يا سه پست ميزارم.شايد طولاني باشه،هر كس خواست نخونه؛مانعي نداره.

اولين قسمت در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صامت در ساعت 10:15 بعد از ظهر | لینک  | 

عصبي بودم

مثل هميشه

دست بردم تو جيبم.

دوتاشونو بيرون اوردم!

توي دست چپم گرفتمشون،

به هم ميساييدمشون...

از صداي برخوردشون با هم، لذت مي برم

وقتي تو دست مي گيرمشون آروم ميشم

يه نوع معتدل كننده ي اعصاب.

يكي مشقي!

يكي جنگي!

هردو طلايي رنگ.

مي دونم يه روز، يكيشون منفجر ميشه

شايد دوتاشون،

با هم؛

منتظر اون روز هستم

هميشه شانس نداشتمو امتحان مي كنم و محكمتر به هم فشارشون ميدم.

..............................................................................................

پ.ن:ببخشيد كه چند روزي پيدام نبود،به يه سفر اجباري رفته بودم.

پ.ن:از نظر لطف و تهديدهاي دوستان نتيجه گرفتم كه علي رغم ميلم بايد تبريك بگم.

تبريك رو گذاشتم تو ادامه مطلب.

پ.ن: روز دوم عيد خبر خوبي شنيدم اما خورد شدم.براي هزارمين بار.

نازنين يار من ديگر مرا نمي بيند،اينگونه گفت.

ديگر من ارزشي ندارم كه چشمانش را برگرداند به سمت من.

پ.ن:احتمال داره كه فردا صبح به زور ببرنم به يه سفر.اگه نيومدم حلالم كنين(از شنا تو درياي توفاني لذت مي برم)

 

بعد از تحرير(5/1/87):

امروز بعد از ظهر به زور و بلا دارن ميبرنم سفر.

خيلي حالم گرفتس،ايشالله كه يه مشكلي پيش بياد لغو بشه.احتمال زياد يك هفته اي نباشم،سعي مي كنم از همونجا بيام يه سر بزنم ولي نمي دونم اوضاع اونجا چطوريه!برا همين قول نمي دم.

يه نكته رو برا رفع ابهام عرض مي كنم:اين دوتا فشنگ هميشه تو جيب من هست و صرف بر متن ادبي نبود.

بهتون توصيه مي كنم هميشه خطر رو همراه خودتون همه جا ببرين.

دعا كنين دريا حسابي توفاني باشه تا از شّر من خلاص بشين.

یکصد و سی و شش غروب توام با تنهایی گذشت.(لیلا جان ببخشید)

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صامت در ساعت 11:16 قبل از ظهر | لینک  |