شوق گريه
شوق نور...
شوق آسايش هاي لذت بخش دور...!
ياد آن شبهاي پر نور و ركوع؛
.
.
.
و اينك...
باز آشوبي عجيب!
نمي خواهم اينگونه خائن شناخته شوم
خيانت برايم مفهومي ندارد!
فاصله ي بسياري با من دارد،
خيلي دور؛
مي ترسم!!
اتاق تاريك است...
نمي بينم چه مي نويسم.
اشكهايم خشك شده!!!.
علتش چيست!!نمي دانم.
ريحان را نمي بينم.
همه جا تاريك است.
هوس بوي ريحان كرده ام!
يقين دارم آرامم مي كند...
انس عجيبي با هم گرفته ايم.
بعد از كلي بحث با كاوشگر و سيمين به يه نتيجه رسيديم.
به اين نتيجه رسيديم كه با اين نوع بحث كردن به نتيجه نمي رسيم!!
يعني مي رسيم ولي خيلي فايده نداره چون بحث حول يك محور خاص نمي چرخه.
دوستان هركدوم يك موضوع جديد رو بيان مي كردن و بحث رو به يك سوي جديد سوق مي دادند.
انشالله بعد از امتحانات يك سايت ثبت مي كنم و يك اتاق گفتمان خوب برا اين نوع مباحث توش ميزارم تا همه بتونن استفاده كنند.
از همه ي كساني كه شركت كردن ممنونم و اگر مايلند كه بحث رو ادامه بدند من هم حاظرم اما نه اينجا.
لطف كنن آدرس ايميلشون رو درج كنن تا من باهاشون تماس بگيرم.
در ضمن اين چند وقته خيلي تريپم عوض شده،از همه ي دوستان معذرت خواهي مي كنم.
سعي مي كنم برگردم به همون صامت قبلي(اگه بشه)
ديگه زيادي متحول شدم!!!
در ضمن همين طوري هم ميشه از بحث نتيجه گرفت:
نتيجه ي ما اين بود كه در اين روابط هم دخترا تقصير دارند هم آقا پسرا.
مشكل اساسي اينه كه حيا در پسرا و عفت در دخترا يه مقداري كم شده(يه مقداري)
البته دور از جون شما دوستاي عزيز و دوست داشتني.
پس برا رفع اين مشكل تنها كاري كه ميشه كرد كار فرهنگيه كه اونم حالا حالاها به دليل شرايط بد جوي به تعويق افتاده!!!(بعضي از مسائل رو نمي تونم اينجا بگم نمي خوام سياسي بنويسم)
پ.ن:يه تعداد خبراي خوب هم در مورد يار قديمي برام اوردن كه خيلي خوشحال شدم!
از همين جا ازش تشكر مي كنم.
يه فرصت خوب پيش اومد برا يه بحث كاملا ضروريه اجتماعي كه در مسير انقلاب فرهنگي هم قرار ميگيره واگه خوب پيش بره قول ميدم چاپش كنم.
با توجه به جدل هاي ايجاد شده درپست قبلي تصميم گرفتم اين بحث رو كامل باز كنيم و به يه تئوري برسيم برا ارائه به جامعه ي جوان.
سعي كردم چندتا از دوستان جامع شناس رو به اين بحث دعوت كنم ولي سرشون شلوغ بود!
خوب بريم سر اصل مطلب.
اول چندتا موضوع رو گوشزد كنم:
1-اون فردي كه من در پست قبلي مورد مذمت قرار دادمش اصلا دچار خطايي كه فكر مي كنين نشده بود و شما كاملا" اشتباه فكر مي كردين.
2-همين منحرف بودن اذهان شما منو وا داشت تا اين بحث رو استارت بزنم.
3-پست قبلي رو به فراموشي مي سپاريم و بحث اصلي رو مطرح مي كنيم.
4-تمام دوستاني كه مي خوان تو بحث شركت كنند لطف كنند و بدون حب و بغض بنويسن و اصلا" احساسي برخورد نكنن.
برا نتيجه گيري نهايي هم از دو داور بين المللي دعوت به عمل مياد.:
ليلا و شيداب به عنوان حكام زن و نماينده ي دختران (2=1)
و خودم به عنوان نماينده ي پسرا(1=1)
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
خوب بحث رو اينطوري شروع مي كنيم:
با نگاه كردن به نظرات شما در پست قبلي فهميدم كه چندتا جريان فكري در مورد خطاهاي جنسي وجود داره.
يك عده پسرها رو عامل اين كار مي دونن.
يك عده بالعكس.
يك عده مثل من نسبي برداشت مي كنن.
حالا بياين با هم به يه نتيجه كلي برسيم كه مقصر اصلي در اين زمينه كيه!؟
با عملكرد اشتباه كدوم گروه خطاهاي جنسي در اين سطح وسيع اشاعه پيدا كرده!؟
نظام؟!حكومت!؟دولت!؟ نيروي انتظامي؟!خودمون؟!پسرا؟!دخترا؟!والدين؟!آمريكا و انگليس!؟
و يا ....!!!؟
اميد دارم كه اين بحث به جاهاي جالبي برسه و همه ازش استفاده كنيم.
مي تونيد هر كسي رو كه مايليد به اين مباحثه دعوت كنين.
خوشحال ميشم.
پ.ن: كاوشگر عزيز باور كن متعادل ترين نظري كه در پست قبلي خوندم مال تو بود،خيلي از استدلالت خوشم اومد.
پ.ن: منظوردر پست قبلي من ريحان بود نه ريحانه!!! ريحان هم گلدون خوشگل خودمه!لطفا بد برداشت نكنين!
اس ام اس زد كه با من تماس بگير.
تو سالن سينما بودم.
اومدم بيرون.
دوباره اس ام اس زد كار ضروري دارم.زود باش!
بهش زنگ زدم.
گفتم چي شده مهدي؟
گفت يه خبر (آمار) بهت ميدم شكه نشي!
گفتم در مورد كي؟!
گفت در مورد دختر دايي فلاني
گفتم همون كه ....
گفت آره.
گفتم بگو ديگه.
شروع كرد به گفتم،همينطور كه تعريف ميكرد موهاي بدنم سيخ ميشد.
باورش سخت بود.
وقتي صداي ضبط شده رو گذاشت حالم از هر چي دختر بود بهم خورد.
ديگه به هيچ دختري اعتماد ندارم.
فقط به ريحان اعتماد دارم.
از وقتي اومده تو اتاقم نشون داده كه امانت داره.
پ.ن(فوري) :شما دخترا ديگه شورشو در اوردين.
واقعا كه!!!
اون وقت اسم ماها بد در رفته!
فكر نمي كردم به اين زودي با هم كنار بيايم.
اينقدر سريع!!
خيلي راحت با هم به توافق رسيديم.
هنوز چند ساعت از آشناييمون نگذشته بود كه به هم انس گرفتيم!
بهم آرامش ميده وقتي نگاش مي كنم.
واقعا ميتونم حرف دلشو بفهمم.
دوست داره نوازشش كنم.
واقعا كمبودشو تو زندگيم حس مي كردم.
از امشب با هم مي خوابيم.!!!...
زير يه سقف...!
كنار هم!
اون با لباس سبز يشمي.
من با لباس آبي.
اگه بگم اسمشو نمي دونم باورتون نميشه!
مامان برا خودش خريده بود.
ولي من برداشتمش.
چند سالي هست كه مي خوام برا اتاقم گلدون بخرم ولي يادم ميره.
امشب من بالاخره صاحب يه گلدون سبز ِ سبز شدم.
پ.ن:يكي از قسمتهاي كتابخونه رو به خودش اختصاص داد.
پ.ن:هر وقت تونستم عكسشو ميزارم تا شما هم باهاش آشنا بشين.
پ.ن:اگه اول نوشته فكر بد كردين واقعا" كه ....!
اسير بودم!
در غم سياه رنگي...
و چه عسير بود بر من اين اسارت،
تا به گردن در عثير فرو رفته بودم و راه فراري نداشتم!!
آن يار اثير گونه مرا مدهوش كرده بود؛
عصير حياتم را تا به انتها مكيده بود...
و آن جا بود كه زيبايي برايم به تراژدي تبديل شد...!
پ.ن: يه اتفاق جالب برام تو نمايشگاه كتاب افتاد براتون ميگم شما هم بخندين.
رفتم دفتر روابط عمومي بين الملل برا نشون دادن معرفي نامه،وارد كه شدم چندتا پسر لبناني بهم چپ چپ نگاه مي كردن.يه مدت كه گذشت ديدم هنوز ول كن نيستن!
رفتم جلو به عربي شروع كردم باهاشون به صحبت.
ديدم يكيشون خيلي با تعجب نگاه مي كنه!
مي تونستم خجالت رو تو نگاهشون ببينم!مي خواستن يه سوال بكنن ولي روشون نميشد.
يكيشون بعد از عذرخواهي يه كاغذ از جيبش بيرون اورد و گفت جناب سامي يوسف ميشه يه امضا به من بدين!!
آقا منو ميگي! آنچنان زدم زير خنده كه همه متوجه ما شدن!!بهش حالي كردم كه اشتباه گرفته.كلي خنديد،بعد يكي از بچه هاي روابط بين الملل اومد و جريان رو پرسيد.
گفت اين جريان رو حتما" تو طنزهاي نمايشگاه چاپ مي كنيم.

اين دختر عمه ي بيچاره م ميگفت اين كت شلوار و كه مي پوشي با پيرهن زرشكي شبيه اين يارو ميشي من باورم نميشد.
حالا باورم شد.
عثیر : گل و لای. لجن زار
عصیر : عصاره
اثیر : افسانه ای
عسیر : دردناک

بالاخره آماده شد.
همش زير سر شيداب بود كه منو وسوسه كرد!
آخه كسي نيست بگه پسر عاقل تو كتابخونه به اين بزرگي مي خواي چي كار!!!
چه جوري مي خواي اينو پر كني!!
كتاب زياد دارما ولي بازم برا پر كردن اين كم ميارم.
اگه كتابخونه ي پذيرايي با اون دوتا كتابخونه ي ديگه رو جمع كنم فكر كنم نصف اين پر بشه.
از همين جا تمامي كتب دست دوم،دست سوم،جزوات درسي، روزنامه باطله و چرك نويسهاي شما را خريدارم.
پ.ن:تا فردا ظهر ميرم گشت و گذار،مي خوام يه دل سير توت بخورم.
پ.ن:عكس فوق خيالي است و اندكي زياد با مال من فرق مي كنه.
مي دونم كه قرار بود تا تير ننويسم.
خودمو خيلي كنترل كردم ولي ديگه نشد.از يه طرف هم ليلاي عزيز امر فرمودند كه بنويس!ما هم اطاعت كرديم.
الانم سعي كردم كه يه چيز متفاوت بنويسم.
همه جا بحث داغ محافل ادبي نمايشگاه كتاب هست،منم گفتم از غافله عقب نمونم.
في الحال توصيفي از اوضاع عمومي مصلي مي نويسيم تا ببنيم كه چه پيش آيد!
از كباب تركي تا فلسفه مابعدالطبيعه
از ايستگاه بلوتوث تا نقد ادبي انقلاب
از آموزش امداد و نجات تا راديو فرهنگ
از خرما فروشي تا چاپ هشتاد و نهم گنج هاي معنوي
از آيس پك تا آسمان شب
از محمد رضا سرشار تا مهدي شجاعي
از كمبريج تا نشر كودك
از كوكاكولا تا پارسي كولا
از يونيسف تا گشت ارشاد
از كاميون شن تا گاري كتاب
از آفتاب سوزان تا باران وحشي
از گابريل عزيز تا معتضد جليل
از من تا ريحان
از من تا منطق
از من تا جمع
فاصله ها چه زيبا محو گشته بودند.
همه گرداگرد مصلي.
حجابي براي اذيت وجود نداشت.
پ.ن:جزء سفرهاي پر خاطره ي عمرم بود،تا جايي كه تونستم لذت بردم.
پ.ن:كتابي نديدم كه برام سودمند و ضروري باشه.
دست خالي با چند تكه خرت وپرت برگشتم.
پ.ن: مي خوام تمرين كنم برا طنز نويسي، حالاتم بيش از حد تراژيك شده.
تحول برام لازمه.(اگه بشه)
حسابي خسته شدم،حسابي.
ديگه حالم از خودمم بهم مي خوره.
اگه بنويسم حال بقيه رو هم ميگيرم؛بهتره يه مدت ننويسم.اگه خيلي طول بكشه ،اوايل تيرماه ولي امكانش هست كه همين فردا به روز بشم!!(سعي مي كنم نشم)
اگه برسم بهتون سر ميزنم ولي لطفا" انتظار نداشته باشين.
حالم دوباره ناجور گرفته شده.
نمي دونم خدا چرا داره اينقدر منو بازي ميده و امتحان ميكنه ولي اميدوارم از مسيرم خارج نشم.
چند روز پيش يار قديمي رو اتفاقي از دور ديدم،دلم سوخت.آهي از ته دل كشيدم كه سنگ رو آب مي كرد ولي نمي دونم چرا...!
سه سال لب به قرض و اين مزخرفات نزده بودم،امكان نداشت يه ماده ي شيميايي مصرف كنم!
چيزي به نام دفترچه بيمه برام معني نداشت!ورزشم ترك نميشد!
ولي الان اگه روزي بگذره و من آرام بخش و قرص قلب نخورم از درد سر و قلب جون ميدم.
خدا خودش به خير كنه!
تا اوايل تير،يا حق.
پ.ن:شوق رفتن نيست كس را در مسير،ورنه راه عشق آسان است و مقصد دور نيست.
..
.
در دلم آشوب است.
به تمناي وصال چه رخي من بروم؟!
تا به كي من خسته!؟
تا به كي من تنها!؟
اينچنيني، بروم!
شايد آن رخ كه بديدم آن روز...
يك رخ شيطانيست!
كه مرا اينگونه...
خوار كرد و برفت.
همچنان حيرانم.
به تمناي وصال چه رخي!
تا به كي من بروم!؟
پ.ن:
دوستي دارم عزيزتر از جانم،از دوست برايم فراتر است.خيلي فراتر.
نعمتي است كه خدا به من داده،مي دانم كه با خواندم اين شعر ناراحت نمي شود.خيلي بزرگ است.
پ.ن:سفر نسبتا" قطعی شد.(مورخ ۱۲/۲)
بعد از تحرير:

وقتی مداد رنگی رو گذاشتم کنار و اره به دست گرفتم خیلی شادتر بودم.
با معرق می تونستم راحت تر ارتباط برقرار کنم.باهاش راحت بودم.
از وقتی اره رو گذاشتم کنار دیگه هیچی به دست نگرفتم.
موندم با چی...!
پ.ن:خیلی وقته روزشمارمو منعکس نکردم.الانم نمی کنم.آخه قول دادم.
پ.ن:خیلی وقته بد خط می نویسم!نمی دونم چم شده؟
پ.ن:خیلی وقته چرت و پرت می نویسم.(هر کی می خواد نخونه)
پ.ن:شاید برم سفر.(شاید)


