سخت ترین لباس پوشیدنی که می تونین تجربه کنین.
ولی به لذت بعدش می ارزه.
وقتی می تونی ساعتها زیر آب بمونی تمام اون سختی از یادت میره.
حتما" تجربه کنین.

پ.ن:نوشتنش علت خاصی نداشت!!فقط یه توصیه بود.
خواب ِ خواب ِ خواب
تمام احساس ها واقعي بود!!
حس برخورد گونه هايمان به يكديگر...
حس لذت بردن از خنده هاي او.
حس زيباي در آغوش كشيدنش.
همه واقعي بود.
حسي كه ماه ها به دنبال تجربه كردنش بودم!
دو آبي...
كنار يك ديگر،
سفيد ِ سفيد شديم.
كودكانه مي خنديد.
هنوز در خلسه اي از ابهاماتم
كاش صداي اذان نمي آمد.
و من هنوز تشنه ي يك لحظه در آغوش كشيدن او.
كاش ابدي ترين خواب بود.
فال ها عجيب مي آيند!
شايد صداقت گذشته در نيت ندارم.
تناقض وجودي من تا اينجا كشيده شده
غرق در تناقض!!
و مرتفع از ديد او...
مي روم تا آخر مسيري شبيه رشد.
تغزل:دغدغه ي اصلي امثل تموم شد!!خيلي راحت و به بدترين نحو ممكن(ناشكر نيستما!!)
تجديد مطلع:اين تناقض كم كم داره عصبانيم مي كنه و مي ترسم اگه عقل در روند تصميم گيريم نقشي نداشته باشه.
شريطه:اگه خدا بخواد از چند روز ديگه شروع مي كنم برا آمادگي قبل از طوفان،به قول خودشون بايد از اين تابستون استفاده كرد؛خير سرشون سوالات رو مفهومي كردن خب!!!
مقطع:جديدا" نوشتنم نمياد،اگه درمانشو بلدين لطفا" بگين.حيف دفترچه لب تاقچه خاك بخوره.
كمان ابرو شدن هم عالمي دارد...!!
كمان ابرو شدن هم عالمي دارد...!!
كمان ابرو شدن هم عالمي دارد...!!
كمان ابرو شدن هم عالمي دارد...!!
كمان ابرو شدن هم عالمي دارد...!!
كمان ابرو شدن هم عالمي دارد...!!
خدايا. ... ....... ... ....... ... .!!!(خودش فهميدچي مي خوام)

هر وقت اين چند بيت رو با توجه مي خونم آروم ميشم.
سر خوش ز سبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم ز كم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم
لب باز نكردم ز خروشي و فغاني
من محرم راز غم پنهاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي ومستي
عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم
از شوق شكر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ي جانان ز گران جاني خويشم
بشكسته تر از خويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هرچند امين،دلبسته ي دنيا نيم، امّا
دلبسته ي ياران خراساني خويشم
پ.ن:شاعرش رو اول حدس بزنين بعد برين به ادامه ي مطلب تا بفهمين!!

امروز چندتا اتفاق افتاد و هر بار اين شعرم يادم ميومد.وقتي اومدم مطلب جديد بنويسم هركار كردم نشد،همش ذهنم درگير اين بود.
حتما" قسمت بوده كه اين شعرو دوباره بنويسم!!
هيچ كس بود و نبود!
آسمان آبي بود.
شايد سبز يا قرمز ِ تند
همه جا آب و درخت
آسمان در كف خود
هديه اي داشت به اهل ملكوت
هديه اش زيبا بود
امّا ، اينجا!
چه كثيفش كردند!!
هركسي آمد و ماند
رنگ بگرفت و برفت
با خودش برد به آن بالاها
رنگ آن بالاها
به سياهي ميزد!
آن سفيدي ها رفت.
اين سياهي آمد.
هيچ كس رفت به آن بالاها
آنقدر بالا رفت
كه دگر ديده نشد
هيچ كس بود و نبود؟!؟
هست يا نيست؟
خدا مي داند!!!
پ.ن:منظور از تغيير هويت در پست قبلي تغيير شخصيت مجازي و اختيار كردن وبگاه جديد بود.
پ.ن:چند روزي تو سفرم از اينكه بهتون كمتر سر زدم شرمنده،مطالب جديد همه ي دوستان رو خوندم ولي نتونستم نظر بزارم.در اولين فرصت اقدام مي كنم؛فعلا"!!!
ندانستم كه مي دانند رازم را.... بودم مثل هميشه... گاه نگاهشان نگاه نبود...... شمشيري آغشته به تحقير و تنفر...اينك كه مي دانم آگاهيشان را.... تحمل نگاه هايشان برايم دشوار است.... نمي توانم؛ .... نامرئي مي شوم.... ديده نميشوم ....... ديده شدنم اذيتشان مي كند... آرمانهايم كه اينگونه صداقت را به من آموختند.... حال درسي ديگر.... در انتهاي اضمحلال وجودم.....برايم نمايان كردند.
اكنون مي دانم كه بايد بي رحم باشم..... بي رحم ِ بي رحم....اينگونه مي خواهند.....و اينگونه شناسانده اند مرا....به خودم؛به خودشان و به آينده
بي رحم مي شوم.
پا نوشت: تو فكر تغيير هويت هستم.خيلي جدي.
بعد نوشت:

با غرور تعريف مي كرد و هر لحظه تحقيرمون مي كرد.
تو اين چند سال كه يه كم بزرگ شدم از اينجور حرفا زياد شنيدم ولي اين يكي خيلي گستاخانه بود.
مي گفت شما جوونا چرا اينجوري هستين!!؟چرا اونجوري هستين!؟!چرا فلان جوري هستين!!زمان ما مگه ميشد فلان جوري نبود!!؟
نسبتا" مذهبي بود و بعد از زير زبونش كشيدم كه جانباز هم هست.
ديگه خيلي دور برداشته بود،تو يه جمع هشت نفره هيچ كس جرئت نداشت چيزي بگه.
طاقت نيوردم و آروم وارد بحث شدم.
بهش گفتم حاج آقا فكر كردين خيلي هنر كردين!!
چشماش درشت شد وگفت منظورت چيه!!؟
گفتم شما چشم باز كردين انقلاب شده و راهي بهتر از فعاليت پر هيجان انقلابي برا خالي كردن انرژي جوونيتون وجود نداشته،شما هم پيرو اكثريت مشغول شدين.
در اوج انقلاب و وقايع بعدش تونستين يه هويت تلقيني برا خودتون ايجاد كنين.
بعد انقلاب تا اومدين يه مقدار به خودتون برسين و رو هويتتون فكر كنين جنگ شد.
حاج آقا من روند و جريان ارزشي رو زير سوال نمي برم فقط مي خوام بگم كه بستر برا شما حاظر بود و تونستين دوران جنگ با شهود فيزيكي به درك متافيزيكي برسين.
حالا شما به من بگو تو اين جامعه من چطوري مي خوام به ارزشهام يقين پيدا كنم!!
شما بگو چطوري ميشه الان به بينش يه رزمنده 13 ساله در مورد ولايت فقيه رسيد!!
شما بگو كه من الان چطوري مي خوام ايمان خودمو آزمايش كنم!!
ميدان مبارزه ي من چيه!!
حتما" ميگين مبارزه با نفس ديگه!!
نه حاجي جون،اين يه توجيحه كه شما خودتون برا نقصان پاسخگوييتون خلق كردين.
خيلي راحت گفت بايد فكر كنم و جمع رو ترك كرد.
همه بهم چپ چپ نگاه ميكردن.
از نظر اونا الان من يه كافر و يك معاند درجه يك برا نظامم!!
نمي دونم تو اين وضع جامعه امثال من چجوري مي خوان هويت اصيل خودشونو پيدا كنن!!؟
چه راحت زير بار مسئوليت رفتم!
چه راحت متهم شدم!!
چه راحت مديون قلب پاك او شدم.
چه راحت اشكهايش را نظاره كردم و نشستم.
گناه كار نيستم اما خطايم بالاتر از گناه است.
او مقصر بود كه از ابتدا شفاف نبود.
من نمي خواستم كه جلوتر بيايد.
تعهد داده بودم.
اهل خيانت نيستم،ابدا"
اما كاش دركم مي كرد.
و اي كاش مي توانستم به او بفهمانم كه در اشتباه است.
سن او را گذرانده ام و ميدانم كه صادق است.
احساسسش را مي پرستم.
اما جز اين راهي برايم باقي نمانده بود.
بايد به او مي گفتم كه تعهد داده ام.
سخت بود.
شكست.
اما مي دانم كه قوي ميشود.
و دوست دارم كه دوست بمانيم.
ما و او.
آن ها در بيداريشان به من مي گويند: تو و دنيايي كه در آن زندگي ميكني چيزي نيستيد جز دانه شني كه بر ساحل بي انتهاي دريايي بي كرانه افتاده ايد.
و من در رؤيايم به آن ها مي گويم: من آن درياي بي كرانه هستم و همه ي جهان چيزي نيست جز دانه ي شني در ساحل من،(مسيحا برزگر)
پ.ن:هميشه اين موقع سال كارشون همينه!!
يه نقشه بزارن جلوشون و برنامه ريزي كنن!
از اين شهر ميريم اينجا اينقدر اينجا ميمونيم!!
هزارتا نقشه ميريزن با هم؛آخرين بار كه طرحشون عملي شد سال 79 بود به غير از اون هر سري يه كار ناگهاني پيش اومده يا يادشون اومده كه كار عقب افتاده دارن.
امسال كار خودمو راحت كردم.
از همين اول نداي اناالفارق زدم و خيالمو راحت كردم.
گفتم نميام!!
مهرم حلال!!جونم آزاد.
خودم تنهايي ميرم كيف عالمو مي كنم
شكستيم
با يك خواب؛
تنها يك رويا بود!
همين.
رويايي گرم،
اما...
چه راحت فاصله را فرسنگها زياد كرد.
چه راحت تنهايمان كرد،
و چه راحت اتاق تاريك شد.
نفس، نور، شوق
همه كوير گشتند...
خدايا...!
قطره اي!
تنها قطره اي ما را سيراب مي كند.
+فقط قطره اي خداي بزرگ!!


