يه روند كاملا" معمولي.
شايدم رو به افول.
فقط منم كه از اوضاع راضي نيستم.
توان ِاين رو ندارم كه نارضايتيم رو بروز بدم.
ديگه انصافا" كپسولم پر شد اينقدر كه حرفاي دلمو ريختم توش.
داره ميتركه.
اينجا هم ديگه نمي تونم راحت بنويسم.
مدتي دنبال يه وبلاگ ديگه با يه اسم ديگه بودم ولي دلم راضي نشد.
الان فقط دلم مي خواد كه برم زير پتو و تا هر وقت مي خوام بخوابم.
از هر طرف فشار داره بهم مياد.
ديگه برام اهميت نداره.
برا اولين بار تو عمرم به صورت جدی فشار مالي بهم اومد،هنوزم هست.خيلي برام سخته.
تا حالا اينقد بي حال مطلب نذاشته بودم.
به قول بعضي ها به پوچي رسيدم(به قول بعضيا ،نه خودم)
تا الان اگه اتفاق خاصي برام پيش نيومده فقط به خاطر دعاهاي يك نفره.تا هر زمان حافظه داشته باشم به يادش هستم.
فردا شب دارم ميرم يه سفر نسبتا" جدي،سه شنبه بر ميگردم.
قيافم خيلي خنده دار شده.
ديگه مثل هميشه شاداب نيستم.
يك هفته اي ميشه بيماري داره اذيتم مي كنه.
برام دعا كنين.
يا علي
پ.ن:حوصله ي ويرايش و اديت ندارم.
پ.ن:از اسكلت هم دلخورم(لطفا" جدي نگير،به خدا دست خودم نيست جديدا" اصلا" تحمل بعضي چيزها رو ندارم)
گاهي اوقات تو زندگيت با مسائلي مواجه ميشي كه نمي دوني بهشون بگي مشكل يا خوش شانسي!
چند بار تا الان با اين قضيه مواجه شدم ولي تو هيچ كدوم تصميم گيرنده نبودم الان نظر من خيلي مهمه.
مهاجرت ششم.
هر كدوم از اينها طوري بود كه به نحوي اجبار درش نقش داشت.
ولي الان ريش و قيچي دست خودمه.
تصميم من به همه عطف پيدا ميكنه.
با مهاجرت مخالف نيستم چون از بچگي طعمش رو چشيدم ولي الان خيلي فرق ميكنه.
اين مهاجرت تو حساس ترين مرحله ي زندگي من داره اتفاق مي افته.
از يه محيط خيلي خيلي بزرگ به يه محيط كوچيك.
با فرهنگي كاملا" متفاوت.
با امكاناتي خيلي كمتر!
قيد تمام ورزشهايي كه مي كردم رو بايد بزنم.
قيد تمام برنامه هايي كه تو فرهنگسرا اجرا ميكرديم رو بايد بزنم.
قيد تمام دوستاي خوب و بد رو بايد بزنم.
اينا اذيتم نميكنه.
چيزي كه اذيتم مي كنه اينه كه اهل دوست پيدا كردن از محيط جديد نيستم.قبلا" 5 سال توش بودما!ولي الان ديگه مثل اون زمانا صاف و صادق نيست.
موندم چيكار كنم.
اين مهاجرت به نفع خيلي هاست كه به گردنم حق دارن و تنها كسي كه براش سخته منم.
از اون جايي كه خيلي با پترس رفيقم قبولش مي كنم ولي ازتون مي خوام برام دعا كنين.به شدت دودل هستم.
احتمالا" تا پايان مرداد از اين آلوده شهر بزرگ ميريم.
پ.ن:ديگه مي تونم روز در ميون برم كوه و تو سد شنا كنم:)
پ.ن:اگه حال داشته باشم ميرم اونجا و سه تا رشته رو آموزش ميدم.
(تير كمان-صخره نوردي-غواصي)
پ.ن:بابا ميگه چون مشغوليت نداري اونجا مي توني راحت تر درست رو ادامه بدي!!
پ.ن:خدا رو شكر كه دنياي مجازي محدود به مكان نيست و اونجا هم مي تونم به دوستي با دوستاي خوبم ادامه بدم.
وقتي مجبور باشي تو سه تا محيط و جو متفاوت زندگي كني.
وقتي مجبور باشي يك سكه ي سه رو باشي.
وقتي نتوني هيچ جا حرف دلتو بزني.
دنبال يه خونه ي جديد ميگردي.
خونه اي كه بتوني توش خودت باشي.
از وقتي وارد اجتماع شدم تو سه تا محيط مختلف قرار گرفتم.
هيچ زمان نتونستم ازشون جدا بشم چون بهشون نياز دارم.
همشون ضد هم ديگه فعاليت ميكنن.
ولي من موندم كدومشون حق ميگن!!تا فيها خالدون هر سه گروه رفتم و چيزاي عجيبي ديدم.
به نظر من، در هر سه تاشو بايد تخته كرد!!ولي كاريش نميشه كرد.
آخه چند ده ميليون نفر از اين جامعه دارن تو اين سه تا فعاليت مي كنن.
همشون در باطن شر هستن.همشون دارن دروغ جلوه ميدن.
دعا مي كنم روزي نياد كه يه شرايط سخت آبروي هزاران هزار فرد مثلا ارزشي رو ببره.
پ.ن:چند وقتي ميشه دارم دنبال يه چشم ميگردم تا بتونم صداقت رو توش ببينم.
پ.ن فوري:به شدت از ليلا ممنونم.به خاطر همه ي لطفهاش.

كفرم ميگيره وقتي حرف ميزنه.
حس مي كنم كوهي از بي منطقي جلوم واستاده.
يه ريز ننه من غريبم بازي در مياره و حاضر نيست درمان بشه.
انتظار داره لقمه ي آماده بره تو دهنش.
همش ميگه «حتما" قسمت نبوده»
حالم از اين استدلال بهم ميخوره.
خير سرش 4 سال ازم بزرگتره!!!اصلا نمي تونم دليلي برا اين كاراش پيدا كنم.
ذهنش پر شده از سه تا چيز: ماشين،پول،د.خ...ر!!
تا حالا يه ذره هم نيفتاده تو مسير خلاف ولي هميشه ادعاش آسمون خدا رو جر ميده.
بهش ميگم بيا مث آدم دست يكي رو بزارم تو دستت ميگه قسمت باشه خودش مياد!!!
آخه آدم بايد با همچين موجودي چجوري سر كنه!!
ذهنش پر شده از استدلالهاي بچه گانه.
وقتي هم بهش ميگي بچه عصبي ميشه و قهر ميكنه!
فقط به اميد معجزه دارم ساكت مي شينم و كاري نمي كنم.
مزاجش صفراست ولي اغلب غلبه ي خلط دم رو داره!!يه تضاد استثنائي.
پ.ن:چون نميخونه اينجارو راحت فحشش دادمJ
پ.ن:تو فكر تغيير قالب هستم(اگه قالب خوب سراغ دارين خريدارم)
پ.ن:اين روزا تازه فهميدم كه دوستاي مجازيم بهترين دوستايي هستن كه تو عمرم داشتم و خواهم داشت.(به سلمان جبار پور:من هم از جنسیت دوستام خبر دارم هم خوب می شناسمشون.مشکل شماست که نمی تونی خوب رابطه برقرار کنی.درد دل فقط سو استفاده از رابطه و دوسته.)
به شدت از لیلا ممنونم،به شدت.
رده هاي روشون رو تو دستت حس مي كني.
دلت مي خواد اينقدر فشارشون بدي تا خورد بشن.
وقتي باله هاشون به پشت دستت برخورد مي كنه دلت مي خواد با تمام فشار پرتشون كني!!
ولي با همه ي اينا تنها چيزايي هستن كه آدم رو آروم مي كنن.
هميشه وقتي عصاباني ام نشونه گيريم بهتره!!علتشو نمي دونم.
همه ديگه عادت كردن،مي دونن كه وقتي سوزناي دارت تو دستمه نبايد نزديك بشن.
تمام قدرتمو جمع مي كنم تو دستم.
با نهايت نفرت پرتشون مي كنم.
10 امتياز.
پ.ن: نمي دونم چم شده!!فكر كنم يه بيماري ناشناخته گرفتم!!!
پ.ن:حسابی سرمو گرم کردم ولی روزشمارمو هنوز دارم.۲۳۵

اينكه
«عاشق چه باشيم»
اساسي ترين مشكل بشري است.
و اگر پاسخ اين باشد:
«به هر آنچه هست عشق بورز»
در مي يابيم كه جهان پيرامون
به همين ترتيب عشق مي ورزد.
و هيچ عشق ورزيدن ديگري نيست
كه جاودانه باشد...
يا جهان پيرامون آن را بشناسد!!!
ماري هاسكل(همسر جبران)
2 فوريه 1915
That is a new way to life in the digital world
The new way that feels familiar like us
The new way that acts like us
A new way that isn't at all
Microsaft surface






