تبليغاتX
تراژدی حیات
...

همه سیاه پوش شدیم

حاج مرتضی راحت شد!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط صامت |
اولین پست از شهر جدید

هنوز وسايل رو انقال نداديم ولي من زودتر از همه اين انيس كجاوه و مونس حجره ي خودمو اوردم تا تنها نباشم.

فعلا اوضاع آرامه ولي به نظر من كه يه طوفان بزرگ داره نزديك ميشه.

في الاحوالات ما در اين ايام اين گونه آمده است كه از صبح تا به ظهر درگير وظايف خانه باشيم و در بعد ظهر پي دوستان و شب را هم فيلم گونه به سر كنيم تا به نزديكي طلوع.(خدا خيرش بده نويد رو،يه كيف دي وي دي همه فيلبمهاي 2012 بهم داد:)

از هيچ جا خبر ندارم.اخبار كيلو چند!!!

تعداد دفعات اومدنم به نت از شونصد بار در روز به يك يا نهايتا" دوبار تقليل پيدا كرده.

هيچ دفتر يا كتابي رو با خودم نيوردم تا اندكي درس بخونم.

اينجا با عنايت دوستان هر لحظه با اراده اي كوچك تفريحات ماشيني هيجاني به راه ميشه.

ديشب به خاطر بعضي سوابق من بازداشتمون نكردن:) (باز بگين كارت بسيج به درد نمي خوره)

خدا رو شكر چند روزي ميشه كه حتي يك صفحه هم مجله نخوندم!!!

در نهايت سرخوشي به سر ميبرم.

هركس مي خواد چشمم بزنه:)

پ.ن:جواب يه تعداد از نظرات پست قبل رو تا ظهر مينويسم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت9:13 قبل از ظهرتوسط صامت |

با يه نفر آشنا ميشي.

ازش خوشت مياد.

ارتباطت رو باهاش بيشتر مي كني.

سعي مي كني بهش نزديك بشي تا دركش كني.

سنگ صبورش ميشي.

تمام توانتو براش مصرف ميكني.

هميشه سعي مي كني خوشحالش كني.

هميشه سعي مي كني نارحتي تو رو نفهمه.

هر چي داري رو در اختيارش ميذاري.

بعد از يه مدت

ميگه كه بي تفاوت شده!!

براش فرقي نميكنه كه باشي يا نباشي.

در كمال پر رويي بهت ميگه تو منو دوس نداشتي!!!!

دلت مي خواد با سر بري تو ديوار

به خاطر اون هر كاري كه  مي تونستي كردي

بعد ميگه كه تو با احساسات من بازي كردي!!!!

دلت نمي خواد ناراحتش كني وگرنه حرف دلتو ميزدي.

مي موني كه بايد چيكار كني.

ترس داري از اين كه اگه برگردي دوباره بي مهر باشه!

سنگ صبورش بودي.

اونم سنگ صبورت بود.

كاريش نميشه كرد.

خيلي كارا كردي تا آروم بشه ولي وقتي خودش نمي خواد چه فايده!!

بايد تحمل كني

همه چيزو بايد بسپري به زمان.

شايد فكر كنه بي رحمي ولي تو بايد عاقل باشي.

 

 

پ.ن:در دل هاي يك همكلاسي!!!(بي مطلبي آدم رو مجبور به  نوشتن اينجور چيزا مي كنه:)

پ.ن:به نظر من كه كار درستي كرده نظر شما چيه!!

پ.ن:دارم ميرم براي كاراي انتقال پروندم به شهر جديد!!به شدت اميدوارم كه سال آينده اين موقع وضعيت خوبي دارم و با يه كارنامه ي درخشان از خودم تقدير مي كنم(نهايت اعتماد به نفس)

پ.ن:دلش شكسته،مال منم شكسته.نبايد مظلوم نمايي كرد،غرور هم نبايد داشت(به اين پي نوشت دقت نكنين)

+نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت9:53 بعد از ظهرتوسط صامت |

دلم برا ادبي نوشتن تنگ شده!!

دلم برا مبهم نوشتن تنگ شده.

دلم برا شعر گفتن تنگ شده!!

خيلي وقته كه ديگه نشستم وقت گريه كردن بنويسم.

خودم از اين وضع راضي هستم.

ديگه نمي خوام با حال و هواي پيش ادامه بدم.

واقعا" يكسري تغييرات صورت گرفته، و خدا رو شكر تثبيت هم شده.

با نوشتن پست قبل خيلي سبك شدم!!علتش رو نمي دونم.

ديروز يكي از بهترين دوستام بهم گفت كه بهتره در يك جاي جديد شروع به نوشتن كنم.

ديروز همون دوست بهم گفت كه تا الان از نظر اون چقدر موفق بودم.

از ديروز ايمان پيدا كردم كه داشتن يه دوست خوب مثل اون مي تونه زندگيه آدم رو زير و رو كنه.

الان در جستجوي يك استارت كوچيك برا شروع كردن برنامه هام هستم.به محض شروع شدنش خودمو محدود مي كنم.

يك پيشنهاد خوب هم بهم داده شده كه به شدت دارم ازش استقبال مي كنم:)دعا كنين جور بشه.

 

 

پ.ن براي فرزانه: ميخواستم به قولم عمل كنم ولي هم عكسارو به دستم نرسوندن و هم وقت كم اوردم.اين روزا سر جام بند نمي شم.

پ.ن فوري:اگه شما بخواهيد يه كتاب با سبكي جديد چاپ كنين سعي مي كنيد كدوم قسمتهاشو عوض كنين!!قطعش رو چطوري ميزنين!!چه چهارچوبهايي رو مي شكنين تا يه كتاب نو به بازار عرضه كنين.؟كتاب شش ضلعي ميديدن بيرون!!!؟

جواب اين سوال به من و يه دوست خيلي كمك ميكنه.

پ.ن:اگه هنوز پست قبلي رو نخوندين حتما" بخونين.

 

            ابر

بعد از نوشت:۱۴/۵/۸۷

گاه در این اندیشه غرق میشوم

نوشتن چه سود وقتی آنکه باید نمیخواند ؟

نوشتن چه سود وقتی آنکه میخواند نمیفهمد ؟

نوشتن چه سود ....

گاه در این اندیشه غرق می شوم

مینویسم از برای آنکه نمیخواند اما قلبم هر لحظه به یادش میتپد

مینویسم از برای آنکه میخواند و آنچه که میخواهد میفهمد

مینویسم ....

+نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت9:2 قبل از ظهرتوسط صامت |
يكصدمين مطلب تراژدي.هجرت!

ق.ن:مي خواستم سفرنامه رو بذارم ولي ديدم هنوز هيچي نشده هزارتا برچسب چسبوندن بهم!!

مرفه بي درد!!دانه درشت!!سرمايه دار!!آقا زاده!!:)

 منصرف شدم بنويسم ترسيدم يه وقت با توضيح كامل بهم بگن ....(اهل فن منظورمو گرفتن)!!؛)

.

..

...

به قول معروف زندگي همش امتحانه.

الانم يه امتحان خيلي خيلي بزرگ شروع شده.

مي تونم انصراف بدم ولي از آينده مي ترسم،مي ترسم كه دچار وجدان درد بشم!!اگه من الان بگم نميام همه از رفتن منصرف ميشن.

اون وقت اگه مشكلي پيش بياد همه چيز سر من هوار ميشه.

از يه كلان شهر به يه شهر ...!!خيلي ها از اين بلاد سرشناس شدن.خيلي از چهره هاي بزرگ تاريخ و معاصر از اين شهر هستن.ادب و هنر و تاريخ اين شهر زبانزد همه ي محافل ادبي دنياست.

شعر و فلسفه و حكمت جايگاه بزرگي در اونجا داره.رباعيات خيام اونجا تو خونه ي همه ي شما هست.

منم مي دونم دل مردم اونجا خيلي بزرگه،مي دونم كه همه ي شخصيتي كه الان برام قائل هستن به وابسته بودن به افراد برجسته ي اونجاست ولي انصافا" تو اين شرايط بحراني قبل از كنكور نياز به فضاي علمي آكادمي با ثبات تري دارم،توي رشته ي تحصيلي من در اونجا اصلا خوب كار نشده.

راستشو بخواين دارم كم كم برا امسال نااميد ميشم.

فشارهاي جانبي و ضروري اطراف كه شامل همون امتحان بزرگ ميشه روم خيلي زياد ميشه.

ولي من تلاش خودمو ميكنما!!

يه نكته كه برام مفيده تو اين هجرت برنامه ي ورزشي خاصي هست كه اونجا مي تونم پيگيرش باشم.

ديگه اونجا خبري از تير و كمان و غواصي و اين حرفا نيست.فقط و فقط عشق مي كنم با كوهاي اونجا.حرف ندارن برا خلوت كردن.مخصوصا" نوك بينالود:)

همه چيزو مي سپرم به خدا و ازش مي خوام كه فقط زوده زود تكليف ما رو روشن كنه تا بتونيم برنامه ريزي كنيم.

.

..

...

 

پ.ن:هر كس لوگو ميخواد به لينك سيب تو لينكدوني مراجعه كنه و به سروش سفارش بده.بگين من سفارشتون رو كردم تا سفارشي پخت كنه!

پ.ن:جديدا" داره از در و ديوار برام بد ميباره!!خير سرم تازه داشتم آدم مي شدم تا از golden time عمرم خوب استفاده كنم!!(تيكه كلام بابامه)

پ.ن:اين صدمين مطلبيه كه تو تراژدي نوشتم.مي خواستم يكصدمين مطلبم خيلي متفاوت بشه ولي باور كنين حسش نيست.اگه خدا بخواد تو هزارمي جبران مي كنم.

پ.ن:وقتي چند سال از عمرم رو گذاشتم و تو علوم غريبه به طور تخصصي كار كردم خيلي برام سخته يه نفر كه هيچي از اين معارف حاليش نيست واسته تو روم و بگه دروغ ميگي.مغزش پر شده از پهني جات يه عده سوءاستفاده گر كه به اسم جادوگري و معرفت نفس آموزش ميدن.خدا ايشالله ريششون رو با تيشه ي عزرائيل بزنه.

پ.ن:تلفن زنگيد يادم رفت چي مي خواستم بگم.

پ.ن:در مورد خيلي از چيزها دارم تجديد نظر ميكنم،دوستاي قديمي كه الان ميبينن منو همشون بهم ميگن خيلي فرق كردي!خيلي خوشحالم كه دارم از تيپ گذشته خارج ميشم و با دنياي جديدي آشنا ميشم.كم كم وقتش بود كه از جريانات خسته كننده و بيهوده اي كه داشتم خارج بشم.

پ.ن:مسائل مالي به لطف خدا حل شد و كار به جاي باريك نكشيد،صداشم در نيومد:)

پ.ن:نياز به همفكري شديد دارم،يه مقدار نصيحت خونم كم شده.

پ.ن:پاسخ تمام نظرات پست قبل رو دادم،ازاين به بعد هم ميدم.

پ.ن:تو اين پست خيلي از مسائل رو لو دادم.با ميل خودم بود .

پ.ن:موفق باشيد(جمله ي هميشگي ليلا بابايي) :) كتاب راز رو هم به زودي مي خونم،حتما"

+نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط صامت |
پست موقت

از ديروز صد بار نوشتم و پاك كردم!!همينه ديگه!!آدم وقتي نميدونه چي مي خواد بنويسه اينطوري ميشه.

مسافرت بدک نبود.

چيزاي جديدي رو تجربه كردم كه برام لذت بخش بودن.

مهمترينش غواصي تو آبهاي آزاد و بين صخره هاي مرجاني بود.

بعد از اون جت اسكي سواري بود كه خيييييلي باحال و خطرناك بود.

در مجموع غير از قسمت خريد و اين حرفا از بقيه ي چيزاش خوشم اومد.

اگه خدا بخواد اين پست تكميل ميشه.هم مي خوام چندتا عكس بذارم هم مي خوام يه مطلب درست و حسابي كنارش باشه.

احتمالا تا شنبه اديت انجام ميشه.

پ.ن: از سروش هم ممنون بابت لوگوي خوبش.بعد از اينكه اصلاحش كرد ميزارمش.

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت5:24 بعد از ظهرتوسط صامت |