تبليغاتX
تراژدی حیات

درخت خشک حیات همسایه...

برگهای ریخته

سوز سرد باد!

زیر نور داغ خورشید,

سایه های سرد ...!

حتی لحظه ای درنگ نمی کنند برای تماشای پاییز...

لحظه ای برای برهنه کردن ذهن

لحظه ای برای آتش زدن برگها...!!

 

 وقتی برمی گردم تا لحظه ها رو مقایسه کنم,تنها افسوس می خورم.

در هیاهوی این روزا یک سال گذشت!

 یک سال پر از خاطره,سالی که در جواب آینده تباه شد.سالی که عشق پاک زرد شد.سالی که خیلی ها متنفر شدند.

 

15 آبان که بیاد یک سال از اون روز نفرین شده میگذره.روزی که تکه تکه شدم ولی کسی حتی وقت ترحم کردن هم نداشت!  روزهایی که فریادهامو خفه کردم.

روزهایی که از همه چیز بریدم.

روزهایی که خیلی سعی کردم روشن بشن.روزهایی که تا الان تاریک موندن.

 هرکسی آمد و ماند,      زخم بگذاشت و رفت

 اون روزا که بهم می گفت اعتماد به نفس کاذب داری بهش می خندیدم ولی الان مبینم که هیچ چیزی برا افتخار کردن ندارم.فکر می کردم رشد کردم.فکر می کردم خیلی جلوترم.بهم می گفت دیووونه ای.

هر کسی می تونست مثل من باشه,آخه از خودم چی دارم!!اینا به چه دردی می خورن؟!

 

 + می دونی اگه یه نفر بخواد بهت تکیه کنه چقدر باید قوی باشی!؟

بعد از سیزده سال رضا رو دیدم.فرق کردیم,بقول رضا دیگه مهم نیست کی باشه؟مهم اینه که یه نفر باشه ارزش عشق رو درک کنه.

-تو این مدت سیاه فقط 1 نفر می تونست آرومم کنه,حرفاش به دلم میشت.تا آخر عمر مدیونش هستم.یه روزی دستشو می بوسم.

اگر در این مدت خیلی از دوستامو از دست دادم بهشون حق میدم.

 تو این یک سال فهمیدم که الهه بودن یه قدرت الهی میخواد,اون داشت و طنازی کرد.به نحو احسن!

من قدرت تسخیر نداشتم و تنها موندم.این قانون طبیعته.

 

 من هنوزم امید دارم  و من هنوزم می تونم از جا پاشم.فقط یه مقدار زمان,زمان,زمان...

 

تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد

 

 

امشب27/7

۲/۴۵

صامت

 

پ.ن:تصویر این نامه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت11:50 قبل از ظهرتوسط صامت |
بی حال نامه
خوب!!!

چرا اینجوری نگا می کنین!!!؟

انتظار داشتین چی ببینین مگه!؟!؟:)

من دارم درس می خونم.

نباید خیلی بنویسم.

الان اومدم که بگم به وبلاگ همتون سر زدم و تا جایی  که شد برا همه کامنت گذاشتم.

با مطلب ساقی خیلی حال کردم.یه جور نشانه و علامت بود برام.

راستی من کم کم دارم سر به راه میشم:))

برنامه ي درسيم داره مدون و منظم ميشه.

برا همه ي دوستان و آشنايان و اقوام و همسايگان و علما و صلحا و روح پر فتوح امام و شهدا آرزوي سلامتي مي كنم(جدي نگيرين)

 

در ضمن به يه جاي خوب برا مطالعه نيازمندم.برا 8 ماه اجاره مي كنم.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت10:15 قبل از ظهرتوسط صامت |
صامت نامه

روز آخر تراژدی

نفس های صامت به شماره افتاده

هر زمان نفسی آمد می نویسم

شاید هر هفته!هر ماه

شاید هم یک سال دیگه

 

پ.ن:از همه حلالیت (!) می طلبم.

پ.ن:الان وبلاگ همتون رو خوندم ولی فقط برا یه نفر تونستم نظر بذارم.شرمندم.

پ.ن:تو خونه دیگه سیستم دستم نیست.حجم درس هم به شدت زیاد شده برا همین نمی دونم که هر چند وقتی می تونم بیام نت.

پ.ن:از همینجا از همتون تشکر می کنم که همیشه کنارم بودین و با نظراتون کمکم کردین.

پ.ن:اینجا تو کتاب خونه کسی به خودش زحمت نمیده موبایلشو خاموش کنه!!:((

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت11:10 قبل از ظهرتوسط صامت |

سر دردهاي عجيب بعد افطار.

كليه دردهاي شديد طول روز.

كلي مزاحم با شماره هاي ناشناس.

بد شانسي سر درس عربي.

ناراحت شدن از دست يه دوست خوب كه اجازه نميده آدم دلش براش تنك بشه.

كلي دعاي بدون اجابت.

كلي درس نخونده.

كلي حرف نگفته با خودم.

كلي بي معرفتي از طرف دوستام.

كلي بي محلي از طرف بعضيا.

كلي دردسر برا گرفتن جواب يه تست.

ناراحتي شديد از دست يه آدم كه خيلي دوسش داشتم.

درد گرفتن قلبم سر مراسم احياء.

بي اشتهايي مفرط تو اين چند روز.

كمبود وزن و ضعف دائمي.

بي توجهي جامعه نسبت به اين جريان مهم كه من توش هستم.

كلي دبيراي عوضي كه به جاي اميد دادن،بهت ميگن جامعه به تخصص هاي گوناگون نياز داره و همه چي كنكور نيست!

كلي درد دل كه كسي نيست بشنوه.

كلي درد دل كه كسي نيست بشنوه.

كلي درد دل كه كسي نيست بشنوه.

 

بازم بگم آقاي دكتر يا تونستي بفهمي كه من چرا آرام بخش ميخوام؟!

+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت12:23 بعد از ظهرتوسط صامت |