تبليغاتX
تراژدی حیات
آخرین سیاه مشق صامت و پایان زمستانی تراژدی.

نقطه!اما لازم نیست بری سر خط.

تا هین جا کافیه.

آدم بعضی وقتا مجبور کارایی رو بکنه که اصلا دست خودش نیست.من هم تن دادم به یه کار طبق همین قاعده.

تراژدی باید پلمپ بشه!!فک پلمپ پیگرد قانونی داره/

خیلی برام سخته ولی این پست واقعیت داره.البته شاید فقط برا ۱ سال یا نهایتا" ۲ سال.

از تک تک بچه هایی که میومدن اینجا و خوشحالم میکردن با حضورشون بی نهایت ممنونم.

این چند وقتی(۶ ماه) که تغییر مکان دادیم به جز بد بیاری و مکافات چیزی ندیدم و نچشیدم.این امر خیلی تو تراژدی و نوشته هاش تاثیر گذاشته بود.نمیخوام ادامش بدم تا زمانی که توی این بیغوله(بیقوله) هستم.6 ماه مواخذه بدون جرم/6 ماه توهین بدون جواب/عادت کردم به سکوت..

البته برام محدودیت هم گذاشتن ولی دلیل اصلی همینه که گفتم.

۳ شنبه مصادف با ۲۲ بهمن میام و نظرات این پست رو چک میکنم.جمعه ی هفته ی آینده هم این کارو میکنم و جمعه ی بعدش.بعد از اون دیر به دیر سر میزنم.

اگه بتونم بهتون سر میزنم ولی بعیده!!

دوست ندارم تمومش کنم.برام سخته.

دوستایی که باهاتون ارتباط تلفنی دارم!!باید بگم که قراره همون ۳ شنبه سیم کارت + گوشیم شکسته بشه.سعی میکنم هر از گاهی بهتون زنگ بزنم.(دیکتاتوری خانواده ی ایرانی*)

مسنجر هم تعطیل!!!گوگل تاک هم تعطیل!!!استخر هم تعطیل!!!همه چیز تعطیل.

کاش یه نفر نفس کشیدنو تعطیل...!

فقط احتمال زیاد هر دو هفته بیام و ایمیل رو چک کنم.

قفس !الان من چیکار کنم!!اینجا هم تعطیل شد.دیگه کجا بخونمت!؟!شمارتم که ندارم!!

این وبلاگو با هدفی خاص استارت زدم و الانم با اجباری خاص تعطیل میکنم.

یه دور دیگه به همه ی دوستا سر میزنم.

خداحافظ

            

پ.ن:الهی!اگر گاهی نگاهت را بر من بتابانی چه میشود!!از خزانه ی نورهایت چیزی کاسته میشود یا دیگر به من امید نداری!!!الهی گاهی نگاهی.

* فکر بد نکنین!!این دیکتاتوری در اکثر مواقع درست اعمال میشه.(ولی من تاحالا تو موضع اکثر مواقع نبودم!!و ندیدم)

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت11:39 قبل از ظهرتوسط صامت |
استخون
باقی مونده ی آستین رو به هزار زحمت پاره میکنی.

درد داره همینطور شعله میکشه به سمت بازوت.

این چیز سفیدی که زده بیرون شبیه چیزیه که تو دیگ غذای مادربزرگ دیدی!!

خیلی شبیه اون استخونای بزرگه که میندازه تو دیگ!!اینجا چی کار میکنه؟

کم کم گرمای قطره های خونو روی بدنت حس میکنی.دوست داری کل بدنتو گرم کنن.هوا سرده!

قله های اطراف همه سفید شدن.مثل همینی که از قسمت پاره ی آستین لباس زده بیرون.

چشما دارن خاکستری میبینن.چیزی حس نمیکنی.

دوست داری از زمین بلند بشی ولی...

نگاه میکنی به اون تخته سنگی که افتادی روش.لبه ی تیزش قرمز شده.

مثل قطره های خون!!

چه اتفاقی افتاد!!!

چشما رو که باز میکنی همه جا سفیده!ولی نه مثل اون استخونی که از آستین زده بود بیرون!

هرچی میگردی نه خبری از قله های سفیده و نه استخون!

دستت تو یه چیز سفید و سرد دیگه گم شده.

 

 

پ.ن:نمیدونم چرا یاد ۱۰ سال پیش افتادم!!وقتی که استخون ساق دستم شکست و مثل تو فیلما زد بیرون.درست چند روز بعدش ورودی به مرحله ی آموزش نجات غریقی سطح یک بود.

درست یک هفته قبل از ورودی سال بعد از این جریان هم تو مسابقه ی دوچرخه سواری دست چپم از آرنج شکست.هیچ وقت نجات غریق نشدم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت7:2 بعد از ظهرتوسط صامت |
دومین جشنواره!

چهارشنبه صبح.

ساعت 9.متل توریست مشهد!

خوش آمد گویی و آغوش گرم جناب لعل بذری.مرد بزرگ و فروتنی که خیلی برام ارزشمنده.

سمت راست لابی!!آغاز نشست داستان نویسان.

خانوم بابایی,علی خدایی,مهدی زارع!!اولین کسایی بودن که دیدم.

بعد هم صورتی,دوست خوبم وارد شد و نشستیم به گپ زدن.

ساعت 13/

مجید قیصری.حسین آتش پرور,سناپور و علی خدایی دارن کنار گوشم پچ پچ میکنن!!

دوربین یک سره دور کلّم میچرخه!!!نمیدونم از سر کچل من چی میخواست!!(البته وقت دیدن کلیپ جشنواره فهمیدم)

پای سیب و نسکافه!!:)

چند دقیقه بعد...

مریم حسینیان,و کل هیئت محترم داوران پشت میز بزرگ قرمز...

حرفهای جالب.نظرات علمی.شفاف سازی.صداقت

 

...

 

...

همین طور ادامه داشت تا چهارشنبه شب بارونی,تالار نور و اون مراسم زیبا و دیدنی.

 

نمیدونم از کجا شروع کنم!!

تو این 2 روز آدمای جالب و جذابی دیدم!خاطرات و تصاویر جالبی برام ثبت شد.

از محمد طلوعی فعال و عجیب گرفته تا مهدی رجبی مظلوم!!(خیلی ساکت بود)وقتی شنیدم محمد چه سابقه ای داره و مهدی قبلا" داور بودن شاخ در اوردم!!بهش نمیخورد 30 ساله باشه!!!!

مهدی زارع با داستان زیبا و گوش نوازش!!با محبت فراوانش به همسرش.با لهجه ی زیبای شهرش...

پوریا عالمی عزیز که نشد با هم از نزدیک آشنا بشیم ولی من حرفای زیادی در مورد ادب و معلومات سطح بالاش شنیدم!(منتظرم عکساشو بذاره رو وب)

از دغدغه های قیصری برا لو نرفتن اسم آثار برتر!!!

از خنده ها و حافظه ی دقیق علی خدایی!!

از کت و شلوار شیک جناب مظفری!!!

از یاسین حجازی عزیز با اجرای بی نظیرش.

از علیرضایی که عکش تو ذهن هممون میمونه!!با اون دچرخه ی قرمزش.

مرادی کرمانی با زبان شیرین و فوق العاده ای که داشت,لبخندهایی که میزد.

از اون پیرمرد شال سبز که فکر کنم آچار فرانسه ی کل مراسم بود و نگاه های پر از دلهرش وقتی که بهش گفتم بچه ها تو ترافیک گیر کردن!

نمیدونم سال دیگه هم میتونم توی این جمع باشم یا نه!!ولی آرزو میکنم این جمع گرم و صمیمی رو همیشه داشته باشن.

بهترین خاطرات ثبت شده تو این دو روز برا من, دیدن دوتا از دوستایی بود که نزدیک 2 ساله با هم مجازی رابطه داریم!!!فکر نمیکردن اینطوری باشم.

عجیب ترین هدیه ی تولدی که تا به حال گرفتم!!

نمیدونم دیگه از چیا بنویسم!!

از لحظه های سرد بعد از رفتن بچه ها!!

از ناهار دلچسبی که دور هم خوردیم.

از اون همه خوراکی که صورتی خورد ولی کاری نشد!!!!!!!

 

چندتا چیز یاد گرفتم:

1- دلیل نمیشه وقتی برا یه چیزی زحمت میکشی و تلاش میکنی بقیه ازش خوششون بیاد!

2-همیشه رسیدن به کیفیت مهم نیست,گاهی ظاهر مهمتره!!عید جبران میکنم

3-به قول صورتی وقتی به یه چیزی زیاد فکر کنی بهش میرسی....:)

پ.ن: سکوت تنها صدای خداست,سکوتم را مشکن+یک صفحه از صورتی = یادگاری های اخذ شده

پ.ن: هم قدرتم چند برابر شد و هم انگیزم.خوشحالم که تو این دو روز به حرف دلم گوش دادم و رفتم جشنواره.ضرر نکردم.

 

+نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت10:55 قبل از ظهرتوسط صامت |