خجالت میکشیدم از خودش بپرسم.حتی از بابا.
از وقتی که خیلی کوچیک بودم یادم میاد هر سال یه حلیم مفصل را مینداخت تو روستای زادگاهش.
وقتی یه مقدار بزرگتر شدم فهمیدم که عموها و دایی ها که رفتن همه از نیروهای ایشون بودن.
وقتی یه ذره بزرگتر شدم فهمیدم که تنها کسی که لحظه ی شهادت عمو کوچیکه رو دیده ایشون بوده.
وقتی یه ذره بزرگتر شدم فهمیدم خیلی بزرگتر شده چون دیگه کمتر میومد دیدن پدربزرگ.
اما نمیشد ۱ ماه بگذره و پشت در ترمز نزنه و وقتی پدربزرگ در رو باز میکنه دستش رو نبوسه.
فقط چند ثانیه نگاه کنه تو چشماش و دوباره برگرده.
وقتی یه ذره بیشتر بزرگ شدم فهمیدم دیگه نیست تا هزارتا سوال مبهم رو ازش بپرسم.
اونقدر بزرگ شد که دیگه حالا حالاها نمیتونم تو چشماش خیره بشم و بگم...

سردار سرتیپ پاسدار نورعلی شوشتری
متولد روستای چکنه نیشابور
با خنده های شیرینش
حقش بود شهادت.اما نه اینطوری...
آخه نامردی تا چه حد!!!
شهادت مبارکت باشه نورعلی.
امروز صبح ساعت ۸:۳۰ فهمیدم که خوندن سر هم نورعلی اشتباهه.باید خوند نور ِ علی.
و الحق تو نور بودی سردار.
پ.ن: امروز صبح ساعت 7:35 یکی از بهترین یاران اسلام به دست ایادی منافق به شهادت رسید.
سردار سرتیپ نور علی شوشتری جانشین نیروی زمینی و فرمانده پادگان مرزی قدس بودند.
حميد مصدق خرداد ۱۳۴۳"
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
دیگر اثر ندارد:


شاید روی شاخه ی درخت چنار همسایه
مهم این است بدانم دور نیست

چندماه پیش بود.
شب شعری رو ترتیب داده بودند.
بعد از ظهر.
اواسط برنامه اومدم بیرون از سالن.
میخواستم یه گشت تو نمایشگاه کتاب بزنم.
دیدم استاد ادبیاتم صدام میکنه.
که فلانی بیا!!
یه بچه رو داد دستم.
کوچولو بود اما راه می رفت.
پسر.
گفت ببر براش کیک و آب میوه بگیر بعد بیا بدش به بابا بزرگش!
همینطور که باهاش می رفتم ازش پرسیدم اسمت چیه...
(یادم نیست اسمشو)
بعد تا فامیلشو گفت خندم گرفت!
از دور که پدر بزرگش رو دیدم یه حدسایی زدم.
رفتیم کیک و آب میوه گرفتیم و برگشتیم
اومدم پیش پدربزرگش
باهاش که دست دادم دستامو فشار داد
یه نگاه به چشمام کرد.
گفت انگشتات کشیدست.
واقعا برا پیانو عالیه.
چند دقیقه با هم قدم زدیم تو نمایشگاه.
خب میشناخت خانواده مو.
اصلات داشت در نهایت شهرت.
متواضع بود.
طوری لباس پوشیده بود که من نمیپوشم.
موهای پریشون که از پشت بسته بود.
دستای ظریف.
چشمای عمیق.
همه به سنتور میشناختنش.
اما فک کنم فقط بعضیا میدونستن که مشکاتیان تمام سازهای ایرانی رو استادی میکرد
درس میداد.
واقعا پشیمونم که چرا تبلی کردم و شاگرد نشدم.
افتخار میکنم که اصالتم نیشابوری هست.
افتخار میکنم که دقایقی کنار استادی بودم که...
پیشکش مرد نیشابوری
پرویز مشکاتیان
بزن، كه نغمه ي سنتور تو اهورايي است
و شورِ جامه درانت، عجب تماشايي است!
مرا به وسعت افسانه ها ببر امشب
كه زير و زارِ دو تارت شگفت و رؤيايي است
بكش مرا ز سپاهان به ساحلِ ماهور
ز موج خيز صدايت ، كه سخت دريايي است
به پرده هاي ني و عود و بربط و قانون
چو دف به رقص درآ؛ لحظه ي هم آوايي است
ز تارهاي سه تارت، ستاره مي بارد
سماعِ سازِ تو در مُنتهاي زيبايي است
دلم چو چنگ خروشد ز سوز زخمه ي تو
بزن بزن؛ كه سر انگشت تو مسيحايي است
ز چارگاه به دشتي درآ و نغمه سرا
ببين كه آهوي جان، بي قرار و صحرايي است
فضاي سينه ي "تنها"، پر از صفاي تو شد
كه سوزِ ساز و سرودت صداي تنهايي است
شعر از:دکتر ابوالفضل رنجبرراد استاد ادبیات اینجانب


