نوشتن دشوار و ننوشتن دشوارتر.حكم
طبع بر رفاه است پس نوشتن بر ما واجب.
خواجه گرچه حيران اما روشن است به
علائم زمان و گرچه بي هوش اما زنده است به
ديوان معلوف و قطره اي سرخ در آن.
برويم سر اصل مطلب تا خواجه را
فراغت بال حاصل گردد و ...
ببخشيد!!علت داشت اين دو خط اول.
ديروز اتفاق جالبي برام
افتاد.كلاس نقد ادبي و عروض قافيه بودم.رسم كلاس بر اين بود كه قبل از ورود مرشد
بايد بيت يا مصرعي بر روي سياه تخته نوشته ميشد و بعد از ورود مرشد با هدف مرور
مباحث مورد بررسي قرار ميگرفت.
از قضا قرعه به نام خواجه صامت
افتاد و وي اينگونه تك مصرعي از طبع خود نگاريد:
به اميد روزي،كه مرا انديشه ي پدارم سرايت بكني!
در جمع كلاس كس به ميل شاعري او
اطلاع نداشت و همه را در عجب اين مصراع گونه تا مرشد وارد شد!
نگاهي به جمع مسكوت انداخت؛ روي
را باز گرداند و لحظاتي غرق در مصراع گشت.بنا به عادت مرسوم نامي از خداوندگار
عالمين برد و آغاز نمود.
فرزندم تو گويا بنا را بر مرور
نقد تاريخي گذاشته اي كه اين بيت صفوي را نوشته اي!!
گفتم:شما بررسي بفرماييد.شعر خيلي
هم تاريخي نيست.
خلاصه!!شروع كرد به صحبت.
نميخوام سرتونو درد بيارم ولي
نتيجه ي پاياني اين بود كه:
شعر نوشته شده در سبك خاقاني و
پيچيده است.شاعر قصد تفخر به معلومات ادبي خود كرده است و نميخواسته است عاميانه
بسرايد!! لپ كلام اينكه دوران اين شعرها گذشته و اين روزها كسي ديگه نميتونه شعر
اينطوري بگه.
اجازه خواستم و رفتم بالاي سكو.
كل شعر رو روي تخته نوشتم!!ا
زيرش هم تاريخ سرودن شعرو نوشتم و
ثبت كردم صامت!
در گوش استاد گفتم اين صامت همين
كسيه كه داره باهات حرف ميزنه.در سنه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت خورشيدي!!
چند دقيقه فكر كرد بعد گفت.
بايد بروم و مطالعه كنم.تا يك ماه
به كلاستان نمي آيم.امروز چيز جديدي ياد گرفتم.
همه مبهوت موندن كه چي شد!!
فكر كنم شما هم همينطورJ
پ.ن:شعر
بالا تو آرشيو هست.حال ندارم بنويسم اگه خواستيم بگين تا بذارمش.(بسوزه پدر مرام)
پ.ن:موندم چطوري ميتونم يه چيزو
ثابت كنم!!اصلا نميدونم چيرو بايد ثابت كنم!!!!


