تبليغاتX
تراژدی حیات - جو!(اين پست قرار بود ديروز گذاشته بشه اما شبكه قطع بود)
جو!(اين پست قرار بود ديروز گذاشته بشه اما شبكه قطع بود)

نوشتن دشوار و ننوشتن دشوارتر.حكم طبع بر رفاه است پس نوشتن بر ما واجب.

خواجه گرچه حيران اما روشن است به علائم زمان و گرچه بي هوش اما زنده است به ديوان معلوف و قطره اي سرخ در آن.

برويم سر اصل مطلب تا خواجه را فراغت بال حاصل گردد و ...

 

ببخشيد!!علت داشت اين دو خط اول.

ديروز اتفاق جالبي برام افتاد.كلاس نقد ادبي و عروض قافيه بودم.رسم كلاس بر اين بود كه قبل از ورود مرشد بايد بيت يا مصرعي بر روي سياه تخته نوشته ميشد و بعد از ورود مرشد با هدف مرور مباحث مورد بررسي قرار ميگرفت.

از قضا قرعه به نام خواجه صامت افتاد و وي اينگونه تك مصرعي از طبع خود نگاريد:

 

به اميد روزي،كه مرا انديشه ي پدارم سرايت بكني!

 

 

در جمع كلاس كس به ميل شاعري او اطلاع نداشت و همه را در عجب اين مصراع گونه تا مرشد وارد شد!

نگاهي به جمع مسكوت انداخت؛ روي را باز گرداند و لحظاتي غرق در مصراع گشت.بنا به عادت مرسوم نامي از خداوندگار عالمين برد و آغاز نمود.

 

فرزندم تو گويا بنا را بر مرور نقد تاريخي گذاشته اي كه اين بيت صفوي را نوشته اي!!

گفتم:شما بررسي بفرماييد.شعر خيلي هم تاريخي نيست.

 

خلاصه!!شروع كرد به صحبت.

نميخوام سرتونو درد بيارم ولي نتيجه ي پاياني اين بود كه:

شعر نوشته شده در سبك خاقاني و پيچيده است.شاعر قصد تفخر به معلومات ادبي خود كرده است و نميخواسته است عاميانه بسرايد!! لپ كلام اينكه دوران اين شعرها گذشته و اين روزها كسي ديگه نميتونه شعر اينطوري بگه.

 

اجازه خواستم و رفتم بالاي سكو.

كل شعر رو روي تخته نوشتم!!ا

زيرش هم تاريخ سرودن شعرو نوشتم و ثبت كردم صامت!

در گوش استاد گفتم اين صامت همين كسيه كه داره باهات حرف ميزنه.در سنه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت خورشيدي!!

چند دقيقه فكر كرد بعد گفت.

بايد بروم و مطالعه كنم.تا يك ماه به كلاستان نمي آيم.امروز چيز جديدي ياد گرفتم.

 

همه مبهوت موندن كه چي شد!!

فكر كنم شما هم همينطورJ

 

 

 پ.ن:شعر بالا تو آرشيو هست.حال ندارم بنويسم اگه خواستيم بگين تا بذارمش.(بسوزه پدر مرام)

پ.ن:موندم چطوري ميتونم يه چيزو ثابت كنم!!اصلا نميدونم چيرو بايد ثابت كنم!!!!

 

+نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط صامت |