تبليغاتX
تراژدی حیات - لبيك آرزوها
لبيك آرزوها

تا حس نكني باورت نميشه.

الان كه گزارشش داشت پخش ميشد دلم لرزيد.

راست ميگفت گوينده ي تلوزيون.اگه اشتباه نكنم خليلوند بود كه گزارش ميداد.

زانوهات ناخوداگاه بي حس ميشن.دوست داري به خاك بيفتي.

با خودت شرط كردي كه لحظه ي اول واستي و خوب نگاش كني،كلي آرزو تو دلت آماده كردي،كلي حرف آماده كردي كه همون لحظه بهش بگي.

ولي...

از پله ها كه ميري پايين متوجه تغيير فضا ميشي.حست بهت ميگه هوا سبك شده.هوا ديگه مثل هميشه نيست،دوست داري نفس بكشي.

يه نفر بهت ميگه سرتو بيار بالا.

ميترسي.

دوباره آرزوهاتو تو ذهنت مرور ميكني.ديگه آماده اي كه بهش نگاه كني.

آروم سرتو مياري بالا.

كلي آدم سفيد پوش روبروت دارن راه ميرن.

تو يه لحظه اتفاقي برات ميفته كه هيج توجيح عقلاني و رواني نداره.

زبونت بند مياد.

ذهنت پاك ميشه.

در يك چشم به هم زدن ميبيني كه رو زمين افتادي.

تا قبل از اون از سجده خسته ميشدي ولي الان دوست نداري بلند بشي.

اصلا نميفهمي كه كي اشكات صورتت رو خيس كردن.

اگه كسي شونه هاتو نگيره بلندت كنه ساعت ها تو همين حال ميموني.ميترسي كه سرتو بياري بالا و دوباره جادو بشي.

بلند ميشي.تو همون جايي كه سجده كردي بودي تكبير ميگي.

زيباترين نماز عمرتو تجربه ميكني.

دوست نداري تموم بشه...

ساعتها بعد يادت مياد كه كلي آرزو داشتي!!به خودت ميخندي كه چقدر پست فكر ميكردي.

پ.ن:الان تلويزيون داشت انتفال زائران رو از عرفات به مشعر نشون ميداد/خيلي دلم گرفت.بدجور هوايي شدم.بهتر از اينجا برا خالي شدن پيدا نكردم.

پ.ن:پشيمونم كه چرا اون روزا قلم دستم نگرفتم.

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت8:2 بعد از ظهرتوسط صامت |