تبليغاتX
تراژدی حیات - استخون
استخون
باقی مونده ی آستین رو به هزار زحمت پاره میکنی.

درد داره همینطور شعله میکشه به سمت بازوت.

این چیز سفیدی که زده بیرون شبیه چیزیه که تو دیگ غذای مادربزرگ دیدی!!

خیلی شبیه اون استخونای بزرگه که میندازه تو دیگ!!اینجا چی کار میکنه؟

کم کم گرمای قطره های خونو روی بدنت حس میکنی.دوست داری کل بدنتو گرم کنن.هوا سرده!

قله های اطراف همه سفید شدن.مثل همینی که از قسمت پاره ی آستین لباس زده بیرون.

چشما دارن خاکستری میبینن.چیزی حس نمیکنی.

دوست داری از زمین بلند بشی ولی...

نگاه میکنی به اون تخته سنگی که افتادی روش.لبه ی تیزش قرمز شده.

مثل قطره های خون!!

چه اتفاقی افتاد!!!

چشما رو که باز میکنی همه جا سفیده!ولی نه مثل اون استخونی که از آستین زده بود بیرون!

هرچی میگردی نه خبری از قله های سفیده و نه استخون!

دستت تو یه چیز سفید و سرد دیگه گم شده.

 

 

پ.ن:نمیدونم چرا یاد ۱۰ سال پیش افتادم!!وقتی که استخون ساق دستم شکست و مثل تو فیلما زد بیرون.درست چند روز بعدش ورودی به مرحله ی آموزش نجات غریقی سطح یک بود.

درست یک هفته قبل از ورودی سال بعد از این جریان هم تو مسابقه ی دوچرخه سواری دست چپم از آرنج شکست.هیچ وقت نجات غریق نشدم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت7:2 بعد از ظهرتوسط صامت |