شايد بازيچه لفظ خوبي نباشه!!
ولي ميگم،كاريش نميشه كرد.
از كوچيكي بازيچه بودم،هميشه مجبور بودم مطيع باشم.اون زمان برام شيرين بود.
از اين شهر به اون شهر.
از اين خونه به اون خونه،حس نمي كردم كه وابستگي خاصي نسبت به جايي دارم.
چند سال اينجا؛چند ماه اونجا و باز چند سال ديگه.
الان ميبينم كه بي هويت شدم!!
نمي تونم وطنمو تشخيص بدم!؟ برام خيلي مهم نيست چون تاثيري تو زندگيم نداره.از هر دو جا بدم مياد.
به خاطر اين بازي ها تا الان حتي يه دوست هم نداشتم،يه دوست كه از كوچيكي با هم باشيم.
آرزوم اين بود كه همچين دوستي داشته باشم.
ولي الان بايد زير بار يه بازي ديگه برم.
دوباره بعد از 5 سال بايد بازيچه باشم.
اين پنج سال تاثير گذارترين سالهاي عمرم بود.سررشته ي تمام مسائلم به همين دوره برميگرده.!
خيلي برام سخته كه چه تصميمي بگيرم،واقعا" سخته.
نمي تونم اينجارو ترك كنم.دليلشو خيلي ها مي دونن!
اگه بمونيم بايد يه عمر زخم زبون بشنوم،خيلي كار سختيه.
اگه بريم همه چيز برام تموم ميشه.به معناي واقعي نزول مي كنم.در تمامي مسائل.
خدابا خودت كمكم كن.
