اسير بودم!
در غم سياه رنگي...
و چه عسير بود بر من اين اسارت،
تا به گردن در عثير فرو رفته بودم و راه فراري نداشتم!!
آن يار اثير گونه مرا مدهوش كرده بود؛
عصير حياتم را تا به انتها مكيده بود...
و آن جا بود كه زيبايي برايم به تراژدي تبديل شد...!
پ.ن: يه اتفاق جالب برام تو نمايشگاه كتاب افتاد براتون ميگم شما هم بخندين.
رفتم دفتر روابط عمومي بين الملل برا نشون دادن معرفي نامه،وارد كه شدم چندتا پسر لبناني بهم چپ چپ نگاه مي كردن.يه مدت كه گذشت ديدم هنوز ول كن نيستن!
رفتم جلو به عربي شروع كردم باهاشون به صحبت.
ديدم يكيشون خيلي با تعجب نگاه مي كنه!
مي تونستم خجالت رو تو نگاهشون ببينم!مي خواستن يه سوال بكنن ولي روشون نميشد.
يكيشون بعد از عذرخواهي يه كاغذ از جيبش بيرون اورد و گفت جناب سامي يوسف ميشه يه امضا به من بدين!!
آقا منو ميگي! آنچنان زدم زير خنده كه همه متوجه ما شدن!!بهش حالي كردم كه اشتباه گرفته.كلي خنديد،بعد يكي از بچه هاي روابط بين الملل اومد و جريان رو پرسيد.
گفت اين جريان رو حتما" تو طنزهاي نمايشگاه چاپ مي كنيم.

اين دختر عمه ي بيچاره م ميگفت اين كت شلوار و كه مي پوشي با پيرهن زرشكي شبيه اين يارو ميشي من باورم نميشد.
حالا باورم شد.
عثیر : گل و لای. لجن زار
عصیر : عصاره
اثیر : افسانه ای
عسیر : دردناک